تبليغاتX
یک دست!


یک دست!

صدای دو دست را می شناسیم صدای یک دست چیست؟؟؟

سلام...

امروز ۱۹ آبان بود...خیلی چیزها می خواستم بنویسم...چند روزی هست به یاد همین ۱۹ آبانم...به یاد تاکسی...ولی امروز اصلا تاکسی سوار نشدم...قسمت نشد...احمقانست که با خوش باوری همچنان به حرف تاکسیران امید دارم؟کم کم دارم مطمئن می شوم دیگر نه او و نه تناسخ یافته اش را نخواهم دید...

حالم خیلی گرفته است...با دفترچه ی قرمز رنگم هم که سخت بیگانه شدم!از ساعت ۵ منتظر زنگ تلفن بودم بعد فهمیدم اشتباه می کردم...

۱۹ آبان روز چندان قشنگی نبود اگرچه واقعا اعتقاد دارم همه ی روز های خداوند قشنگ هستند...خستم...برای همین هم انقدر با انرژی حرف زدم...

امر ۱۹ آبان بود...واقعا منتظر حادثه ای نبودم...اصلا همین اتفاق های امروز هم عادی بود...

اول فکر کردم دستم از سرما می لرزد...ولی نه صدایم ونه دستهایم...

اصلا منتظر چیز خاصی هم نیستم...این فقط تنها چیز غیر عادی امروز است...

 

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 8:51 PM توسط تک دست!| |

درخت زیبای من کتابیست که از زبان یک کودک ۵ ساله نوشته شده که در یک خانواده ی نیمه پرتغالی -سرخپوستی متولد شده است...کودکی که زبان درشت یک بزرگسال را ا درک ابتدایی و کودکانه آمیخته و از این سخن می گوید که چرا مسیح تنها ثروتمندان را دوست می دارد.

اگر چه وقایع این داستان به خودی خود تلخ هستند اما آنچه ویژگی این کتاب مجسوب می شود زبان درد آلود آن است که همه ی حوادث را رنگ دیگری می دهد...در تمام مدت خواندن کتاب قلبم به درد آمد اما حقیقت این است که این کتاب اگرچه مسائل اجتماعی یک جامعه را مطرح می کند و زبانی سخت عاطفی و جریحه کننده را برای آن برگزیده است اما در پس همه ی ماجرای ساده ی آن آدم را با عمیق ترین مسائل فلسفی هستی روبه رو می سازد.

درخت زیبای من شاهکاریست که در آن یادآور می شود در هر زندگی درخت زیبایی هست که عشق ما موجب ریشه دوانیدن آن می شود...

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 8:20 PM توسط تک دست!| |

توی کلاس یوگا به سان احمق ها می نشینیم و کلی حرکات عجیب و غریب انجام می دیم.بدشم جناب استاد از انرژی های چرخه ایه بدن میگه ...بعضی هاشون رمزن...نیلی...صورتی...آبی مایل به بنفش...قهوه ای سوخته...می گم استاد یعنی چی؟میگه حالا حالا ها نمی فهمی...تازه معلومم نیست آخرش بفهمی...می گم خب اینکه انرژیمون جهت یا خلاف عقربه ها می چرخه رو از کجا فهمیدی؟میگه فهمیدم دیگه....تو چه کار داری؟میگم خب استاد این چیزی که میگی منبعش چیه؟علم...دانش...تخیل...توهم...میگه علمه!!!میگم از کجا می فهمی این انرژی ها چه رنگیند کدوم وری می چرخند که واقعا با دو تا چشم میشه دید.هیچ نشونه و مدرکی ارائه نمی کنه آخرم میگه علمه!!!بابا لا اقل بگو دانشه!!!نمی دونم چطور اولین الفبای یوگا که تمرکزه رو یاد بگیرم اونم درحالی که مدام به این شک می کنم که کارای خنده داری که می کنم و نه سند علمی ای براش ارائه میشه و نه ایمانی بهش هست فایده داره یا نه!از اون بدتر می ترسم تربیت بدنی ۲ رو بیفتم!!!
نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 4:54 PM توسط تک دست!| |

در این پست مقاله ی ۵۰۰۰کلمه ای با موضوع: اسلام گریزی در فیلم های هالیوودی به

نقدی برمیلیونر زاغه نشین  Slumdog Millionaireمی پردازیم.

فاطمه سادات ایازی

چکیده

مقاله حاضر سعی دارد به بررسی اسلام هراسی در فیلم های هالیوودی بپردازد. از این رو سعی شده در بخش نظری مقاله به تعریف مفهوم اسلام هراسی و رویکرد های اصلی مطرح شده در آن پرداخته شود. اما قسمت اصلی مقاله تحلیل فیلم"میلیونر زاغه نشین" به مثابه ی اثری هالیوودی با مضامین اسلام هراسانه به عنوان مطالعه ی موردی من انجام گرفته است.

واژگان کلیدی

اسلام ستیزی،اسلام هراسی.

 مقدمه

امروزه قدرت پيام از مهم ترين عوامل اقتدار اجتماعي کشورها محسوب مي شود. کسي که رسانه را در اختيار داشته باشد و خوب مديريت و هدايت نمايد، مي تواند نقش کنترل اجتماع را به آسان و سريع در جامعه ايفا نمايد. يکي از اين کشورها که به خوبي توانسته از ابزار رسانه بهترين بهره برداري را بنمايد. يکي از اين کشورها که به خوبي توانسته از ابزار رسانه بهترين بهره برداري را بنمايد، ايالات متحده آمريکاست." آمريکا هرگاه که عزم جنگي مي کند يا مي خواهد يکي از استراتژي هاي کلان خود را به اجرا درآورد، از هاليوود کمک مي گيرد. در چنين مواقعي زبان هنر و رسانه اي آمريکا به گونه اي مصلحتي ارزشي مي شود، يعني قائل به تفکيک حق و باطل يا خير و شر مي گردند. در چنين حالتي به بيننده و يا شنونده اينگونه القاء مي کند که بايد يکي را انتخاب کني. آمريکا هميشه خودش را در جناح حق مي داند. اگر کسي هم با او مخالفتي داشت در جناح شيطان، شر يا آنتاگونيست قرار مي گيرد و مي گويد چون ما قدرتمند و برحقيم، در قبال سرنوشت انسان هاي ديگر هم به شدت مسئوليم و نبايد بي تفاوت باشيم و وظيفه داريم نيروهاي سرکش و متمرد و تروريست را بر سر جاي خود بنشانيم. هاليوود در اين عرصه بسيار ياور و کمک کار آمريکا بوده و هست. مثلاً سينماي هاليوود در مورد ويتنام کمک هاي بزرگي به دولت آمريکا نمود تا افکار عمومي جامعه آمريکا را جهت ورود به جنگ آماده سازد.مسئله‌ی تصویر اسلام در رسانه‌های تبلیغاتی غرب، در روزگار ما اهمیتی ویژه یافته است، زیرا رسانه‌های تبلیغاتی غرب، آینه‌ی جوامع غربی‌اند و از این طریق می‌توان، نگره‌ی غرب نسبت به اسلام و مسلمانان را کشف و درک کرد. دولت‌ها، سیاستمداران و دستگاه‌های تبلیغاتی غربی، برای دستیابی به اهداف خود از ابزارها و شیوه‌های متنوع تبلیغی، بهره می‌گیرند.اسلام هراسی،اسلام گریزی و اسلام ستیزی پدیدهایی هستند که اشاره به تبلیغات و تلاش های رسانه های غرب جهت نشان دادن اسلام به عنوان خطری بزرگ برای تمدن غربی و انسانی دارند .این تبلیغات دربرگیرنده ی پیام هایی با این مضامین هستند که مسلمانان عموماً گروه‌های خشونت طلب و تندرویی هستند که جهاد و جنگ را پیشه‌ی خود قرار داده و به عنوان مردمانی شناخته شده‌اند که به چند همسری (تعدد زوجات) اعتقاد دارند و مخالف سکولاریسم و آمیختگی با دیگر مردم هستند. در رسانه های غربی، انسان مسلمان به گونه‌ای تصویر می‌شود که گویی سوار بر اسب در دست شمشیری دارد یا عربی است که کیسه‌ای پر از دلار حمل می‌کند و در حقیقت دستمایه‌ی جوک‌ها و طنزهای روزنامه‌های غربی را فراهم ساخته است. در این مقاله سعی بر این است تا فیلم میلیونر زاغه نشین به عنوان مطالعه ی موردی از منظر اسلام هراسی مورد بررسی قرار گیرد.پس از تحلیل پارادایمی فیلم که ساختار کلی آن را مورد بررسی قرار داد به تحلیل همنشینی یعنی سایر عناصر(جزئیات فیلم) می پردازیم.  بنابراین دراین مقاله از هر دو روش تحلیل پارادایمی و همنشینی استفاده شده است.

اسلام ستیزی

اسلام‌ستيزی به ستيزه جويی با اسلام و فرهنگ اسلامی و نگاه منفی و کينه جويانه و پیش‌داوری نسبت به آنچه اسلامی است گفته می‌شود. گونه‌ای از اسلام ستيزی، مسلمان ستیزی است که ستیز نژادپرستانه با مسلمان ها و مسلمان‌زاده هاست.گاهی واژه اسلام ترسی به جای اسلام ستيزی به کار گرفته می‌شود، هر چند اسلام ترسی می‌تواند ريشه در نژادپرستی نداشته باشد.اسلام ستیزی، با نقد منطقی و به دور از پیش‌داوری دین اسلام و پایه های آن که توسط دين ناباوران و غير مسلمانان انجام می‌شود، متفاوت است.(ویکی پدیا)

اسلام هراسی

اسلام هراسی، از اصطلاحات تازه‏ای است که به تازگی و به طور خاص در زمینه رابطه اسلام با غرب نسبتا تداول یافته است. وضع این اصطلاح که بخشی از آن از علم اضطراب‏های روانی گرفته شده، برای تعبیر از پدیده هراس بیمارانه از اسلام بوده است. پدیده هراس از اسلام از زمان ظهور دین اسلام سابقه داشته است؛ اگر چه امروزه، به ویژه پس از حوادث یازدهم سپتامبر و بیشتر در کشورهای غربی، گستره و عمق آن بیشتر شده است. می‏توان گفت این پدیده در تاریخ کهنی ریشه دارد که سرشار از سلسله درازی از روابط نا آرام میان غرب و اسلام است و در طی این روابط نا آرام، هراس از اسلام در ذهنیت غربی تثبیت شده و موجب شده تا آنان اسلام را چونان خطری جدی بنگرند که تهدید کننده هر چیز غربی است. (www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?...id...)

مبانی اساسی اسلام هراسی در واقع برگرفته از نظریات هانگیگتون است که پیش بینی می کنددر آینده ای نه چندان دور اختلاف میان تمدن هابه جنگ منجر می شود. . هانتيگتون که زماني مشاور سياست خارجي کلينتون بود مقاله اي را تحت عنوان «مناسبات خارجي» در سال 1993 نوشت. اين مقاله با تشويق و پي گيري همکاران و موسسات آمريکايي کامل شد و در سال 1996 با عنوان کتاب «برخورد تمدن ها و بازسازي نظم جهاني» منتشر گرديد. به گفته او اين موضوع يعني برخورد تمدن ها موجب جنگ ها و درگيري هاي جهان نوين پس از جنگ سرد خواهد شد. در اين کتاب تمدن هاي معروف و مهم را بر مي شمارد و به گفته سنک سومباس از فلوريدا استناد مي نمايد که نهايتاً رويارويي اصلي بين دو تمدن اسلام و غرب است و هانتيگتون آشکارا مطرح مي سازد که غرب نبايد درباره بنيادگراهاي اسلامي نگران باشد، بلکه بايد درباره خود اسلام نگران باشد.(www.isu.ac.ir/Farsi/Academics/.../maghalat(javad).htm)

اصطلاح اسلام‌هراسي يا Islamophobia  از اواخر دهة 80 در غرب رايج شد. ريشة اسلام‌هراسي به «بحران‌ها و مشكلات تمدن غربي» برمي‌گردد كه موجب توجه و تمسك مستضعفان به اسلام و تلاش سران پشت پرده براي جلوگيري از رشد اسلام در غرب شده است. ( اسماعل شفيعي سروستاني راديو معارف جمعه 21 فروردين  1388 )

ارائة تصويري موحش از مسلمانان، منتسب ساختن تمامي حوادث سوء، انفجارها، ترورها، بحران‌هاي اقتصادي به مسلمانان در دستور كار رسانه‌هاي غربي است. ارائة تصويري از مسلمانان هواپيما ربا، شهوت ران، بي‌رحم و تروريست در فيلم‌هاي هاليوودي  یکی از مصداق های اقدامات هراس بر انگیز علیه اسلام می باشد که در ادامه بیشتر بدان خواهیم پرداخت.

 سینما و اسلام ستیزی

وقتي که سينما در سال 1890 اختراع شد، بسياري آن را جدي نگرفتند. در آغاز، سينما کاملاً تفنني تلقي مي شد. در سالهاي 1916 و 1917 با ورود برخي از سينماگران حرفه اي و با ساخت فيلم هاي جذاب اين هنر رونق گرفت. ساخت استوديوهاي شش گانه آمريکايي در دهه 1920م، هاليوود را در حومه شهر لوس آنجلس تشکيل دادند و تا 30 سال بعد از آن هاليوود حاکم مطلق اين هنر بود. صاحبان اين کمپاني ها، يهودي و از مهاجرين اروپاي شرقي بودند. اين عده شامل برادران وارنر، ساموئل گلدن، لويي ماير، کارل لمله، ادولف زوکر و ويليام فاکس مي شدند. آنها از هر چيزي براي موفقيت فيلمهايشان استفاده مي کردند. استفاده ابزاري از زنان، سيستم ستاره سازي، طرح و ساخت موضوعات غير اخلاقي، خشونت، اسطوره سازي، ترويج خرافات و جادو و از اين قبيل جزء برنامه هاي اصلي هاليوود بود. سياستمداران آمريکا براي اينکه مديريت افکار عمومي را بدست گيرند، از اين صنعت خوب استفاده کردنددر همين راستا در دهه اخير جهان استکبار با توجه به ابزارها و اهرم هاي تبليغاتي که در اختيار دارد، به يک تهاجم گسترده فرهنگي عليه دنياي اسلامي دست زده است. شيوه ها و ابزارهاي آمريکا و غرب براي اسلام زدايي و اسلام ستيزي بسيار متنوع است.

هاليوود در جنگ سرد، روس ها را شر مطلق معرفي مي کرد. آمريکايي ها تا مدت ها حتي در فيلمهاي علمي، تخيلي و فضايي خود چهره شرور روسها را به تصوير مي کشيدند. با فروپاشي شر مطلق (روسها)، و با گسترش موج بيداري اسلامي، سمت گيري هاليوود بيشتر به سمت اسلام و مسلمانان تغيير جهت داد. همانطور که گفته شد مسلمانان در دهه هشتاد کمتر هدف سينماي هاليوود قرار مي گيرند، اما گام هاي پر شدتي که هاليوود با آغاز دهه 90 برداشت، گويا قرار است مسلمانان صريحاً جايگزين تابوي شر شوروي بشوند، چون از نظر منطق رسانه اي، شر مطلق از بين رفته و بايد شر ديگري جايگزين آن شود تا درام هاليوود شکل بگيرد. لذا فيلم هايي ساخته مي شود که در آنها انسان هايي با عقايد، آداب و ظاهر اسلامي هستند که منافع آمريکا را به خطر مي اندازند. چهره هاي اين انسان ها افرادي کريه المنظر، بي رحم و تروريست و از کشتن و کشته شدن خودشان ترسي ندارند، به تصوير کشيده مي شود.

نظريه هانگینگتون که به آرامي از گردونه بحث ها داشت خارج مي شد، با حوادث 11 سپتامبر مجدداً توجه بسياري را به خود جلب کرد بعضي معتقد بودند، آنچه در 11 سپتامبر اتفاق افتاد، تاييديه و شاهدي بر نظريه هانتيگتون شد. لذا اين ديدگاه دستمايه هاليوود شد . www.isu.ac.ir/Farsi/Academics/.../maghalat(javad).htm)

 مشخصات فیلم

کارگردان:دنی بویل
فیلمنامه:سایمون بیوفوی
موسیقی:رحمان
بازیگران:دیو پاتل(جمال مالیک)، مدهور میتال(سلیم)، فریدا پینتو(لاتیکا)، آنیل کاپور(پرم کومار)، عرفان خان(بازرس پلیس)، سائوراب شوکلا(پاسبان سیرینیواس)
ژانر:درام،عاشقانه،نوجوانانه و جنایی.محصول هند،انگلستان و آمریکا.

خلاصه ی فیلم

فیلم «میلیونر زاغه نشین» داستان زندگی یک نوجوان ۱۸ ساله یتیم و فقیر به نام جمال مالک اهل بمبئی است که برای شرکت در مسابقه اطلاعات عمومی «چه کسی می‌خواهد میلیونر شود» با یک جایزه ۲۰ میلیون روپیه ای انتخاب شده است. داستان فیلم داستان زاغه نشینی است که پاسخ تمام سوالات را می داند...کسی که می داند در شرایط سخت یتیمی در زاغه های هند چطور زنده بماند کسی است که قادر به پاسخ دادن به تمام سوالات است!!!داستان پسری که که با هر سوالی که از او پرسیده شود ،فاجعه ای دردآلود برای پاسخ به سوالات به خاطرش می آید!

در این میان پلیس می خواهد بداند که یک پسرک فقیر و بی سواد چگونه توانسته است به تمام سئوالات این مسابقه پاسخ بدهد؟

جمال برای نجات از بازجویی و شکنجه، داستان زندگی خود و برادرش را در حلبی آبادهای مسلمان نشین شهر مومبای برای رییس پلیس بازگو می کند. داستان گدائی در خیابان ها، درگیری با گنگ های خیابانی، سفر های طولانی بر بام قطارهای مسافربری و داستان لاتیکا، دختری که جمال دوست داشته و یک روز او را گم کرده است.

هربخش از داستان دردناک زندگی جمال، نشان می دهد که او چگونه پاسخ هریک از سئوالات ۲۰ میلیون روپیه ای را بدست آورده است. اما در عمل داستان فیلم خود پاسخ به این پرسش کلی است که انسان ها چگونه از زندگی درس می گیرنداو به سوالات، یکی پس از دیگری پاسخ می‌دهد و تا سوال یکی مانده به آخر پیش می‌رود اکنون او ۱۰ میلیون روپیه برده است اما وقت برنامه اجازه نمی‌دهد تا سوال بعدی پرسیده شود. پس همه باید تا فردا تحمل کنند اما کار برای جمال از دیگران سخت‌تر است. او شب را در مقر پلیس میگذراند چون آنها  اعتقاد دارند که یک جوان تقریبا بی‌سواد تنها از طریق تقلب می‌تواند در مسابقه‌ای اینچنینی پیروز شود. بعد از شکنجه برای اعتراف، جمال شرح می‌دهد که چگونه توانسته است به سوالات پاسخ دهد. هر توضیح جمال همراه است با فلاش بک‌هایی درباره زندگی گذشته او. در این تصاویر بهتراز هر مستندی با واقعیت زندگی در هند آشنا می شویم کشور پر جمعیتی که کلاسهای درسش مملو از دانش آموز است و آنقدر جمعیت زیاد است که گویی زمین برای زندگی کم است و انگار خیلی ‌ها جای دیگران را تنگ کرده‌اند.

جمال برای بازرس پلیس تعریف می کند که چگونه مادرش در حمله هندو ها به مسلمانان کشته شد. اینکه چگونه او و برادرش بی خانمان تر از قبل به دام تبهکاران افتادند. اینکه چطور با دخترک زاغه نشینی به نام لاتیکا آشنا شد. اینکه چرا پاسخ های درست را می داند. فضای به شدت تلخی در فیلم وجود دارد که.کارگردان برای کاستن از فضای تلخ فیلم عشق "جمال" به «لایتکا» را قرار داده تا به داستان خود رنگ و بوی عاطفی و احساسی بدهد.
 مرگ مادر، بی خانمانی، تنهایی و آوارگی که «جمال» و «سلیم» و «لاتیکا» با آن درگیرند . تصویر کثیفی که از زندگی آنها در محله های پست شهر بمبئی دیده می شود. تقلای آنها برای خلاص شدن از این شرایط خود گویای بی عدالتی است که وجود دارد هر دو برادر مادرشان را از دست می دهند جایی ندارند. ناچار می شوند به دزدی روی بیاورند. «جمال» خودش آدمی ترسو است. اما در مقابل «سلیم» خود را آدمی پر دل و جراتی می داند و به همین دلیل دربزه کاری و کارهای خلاف می افتد.اسلحه به دست می گیرد و اولین کسی را که می کشد مردی است که کودکان بی پناه و سرگردان را برای آرزوها و دست یابی به زندگی بهتر قربانی می کند. به کودکان آموزش موسیقی و خوانندگی می دهد اما چشمهای آنها را برای گدایی کور می کند. آنهارا استثمار و جیره خوار خود میکند. فرار «جمال» و «سلیم» و عدم اطمینان آنها به اطرافیانشان از همین سکانس شروع می شود مرد به «سلیم» می گوید که برادرش« جمال» رافریب داده برای کور کردن پیش او بیاورد .«سلیم» همین کار را می کند اما آنها از دست مرد فرار می کنند و از طریق قطاری که معلوم نیست به کجا و به چه سرزمینی می رود فرار می کنند. قطاری که آنها را به ناکجا آباد می برد. به دلیل بستر و شرایط بدی که وجود دارد. آنها با همدیگر در جامعه ای ناسالم دست به اعمالی خلاف می زنند از دزدی کفش گرفته تا فروشندگی در قطارها و جیب بری. ولی «جمال» به دلیل این که برادرش «سلیم» روحیه انتقام جویانه ای دارد از او جدا می شود. «سلیم» با اسلحه ای که به دست می گیرد می خواهد از همه انتقام بگیرد .انگار همه ازدیدگاه او گناه کارند. به همین دلیل «سلیم» مرد را می کشد. پولهایش را به سرقت می برد حتی به لاتیکا که جمال دوستش دارد چشم طمع دارد. همین عامل باعث جدایی دو برادر می شود. سلیم راه نادرست را انتخاب کرده و تا آخر ادامه می دهد و در این راه جانش را از دست می دهد ولی «جمال» خسته از خلاف و بزهکاری دوست دارد پولدار شود شخصیت درست و حسابی پیدا کند از آبدارچی بودن یک شرکت شروع می کند و وقتی به مسابقه «چه کسی می خواهد میلیونر شود» می رود با استفاده از اطلاعاتی که به مرور در دوران کودکی و نوجوانی خود از نزدیک کسب کرده موفق می شود به پیروزی برسد.
اما از دادن پاسخ اینکه چرا در مسابقه شرکت کرده، طفره می رود. بازرس پلیس قانع می شود که او فریبکار نیست و برای ادامه مسابقه او را به استودیو بازمی گرداند. جایی که هنگام دادن پاسخ آخرین سوال، هدف او از شرکت در مسابقه در برابر چشمان ۶۰ میلیون تماشاگر روشن می شود.جمال برای پول جایزه در این مسابقه شرکت نکرده است بلکه این کار برای اثبات عشقی است که او برای دختری به نام لاتیکا دارد.

تحلیل  پارادایمی فیلم

اسلام هراسی در میلیونر زاغه نشین

با توجه به اينكه سينماي هند تا به حال فيلم اسكاري نداشته ،بسیاری معتقدند احتمال اینکه اسلام هراسی  اسكار ها را برايش به ارمغان آورده باشد، زياد است.با این حال" میلیونر زاغه نشین"  اثری کم نقص ،جدی، تکان دهنده وتلخ است.


اين فيلم درباره سه شخصيت زاغه نشين و البته مسلمان هند و روايتگر زندگي زاغه نشيني در اين كشور است، زندگي كه توسط جمال شخصيت اصلي فيلم در طول يك مسابقه اطلاعات عمومي روايت مي شود . فیلم «میلیونر زاغه نشین» شرایط اسفناک و کثیفی که «جمال»و «سلیم» و "لاتیکا" بزرگ می شوند به نحو موثری پرداخته است. وضعیت بد اقتصادی بمبئی، فساد اجتماعی و اخلاقی که درهند وجود دارد آموزش کودکان و مدرسه های مملو از جمعیت ، بی رحمی و خشونت معلمان در مدارس ،جامعه سنتی هند و فساد و بی عدالتی دستگاه پلیس که آشکارا با متخلفان همکاری می کند و دلش نمی خواهد به مردم فقیر کمک کند، تقابل مذهبی بین مسلمانان و هندوها که مادر «جمال» توسط هندوها کشته می شود. «جمال» و“سلیم”با تمام توان فرار کرده و در بین راه با ماشین سربازان پلیس برخورد می کنند اما سربازان بدون اهمیت دادن به آن ها مشغول عیش و نوش هستند، شرایط اقتصادی پر آفتی که هند درگیرآن است اکثر مردمی که در مناطق فقر نشین زندگی می کنند خود بستر و مکان مناسبی را برای رشد قارچ گونه فساد و بی عدالتی و فقر فراهم کرده است. به نحوی که زنان و کودکان اولین قربانیان این شرایطند و مورد اهانت وسواستفاده قرار می گیرند، فیلم «میلیونر زاغه نشین» برای نشان دادن همین شرایط ساخته شده است. اما نكته حائز اهميت در اين فيلم داستان آن است. با توجه به اين كه داستان اين فيلم در كشور هندوستان اتفاق مي‌افتد شخصيت‌هاي اصلي آن سه كودك فقير اتفاقاً مسلمان هستند كه براي امرار معاش و شايد پيشرفت از هيچ كاري فروگذار نمي كنند.

جالب آن كه هند جمعيت يك ميلياردي دارد که تنها حدود 10 درصد آن مسلمان و بقيه پيروان ساير آيين ها هستند و كارگردان مستقيما براي نمايش يك طبقه خاص به سراغ شخصيتهاي مسلمانان مي‌رود و فيلمنامه‌نويس از چهره مسلمانان براي نمايش اين همه هنجارشكني و ذلت استفاده مي‌كند.

در سراسر فيلم بيننده با هنجارشكني مواجه است و اين رفتارها نيز از چند مسلمان سر مي‌زند. البته در تمام جوامع و پيروان همه مذاهب كساني هستند كه دست به اعمال خلاف در جامعه مي‌زنند ولي با نوع گزينش نويسنده به نظر مي رسد نشان دادن تصاویر مختلف بزهکاری همراه با اجرای مناسک دینی بی منظور نبوده باشد.

به عنوان مثال در صحنه‌اي از اين فيلم شخصيت منفي فيلم -سليم- در بالاي ساختمان نيمه كاره اي به همراه جمال است و مشغول توضيح دادن كارهاي زشت گذشته خود است كه از آن به اجبار ياد مي‌كند و ناگهان صداي اذان طنين‌انداز مي‌شود و او با اين جمله كه «اين دين ماست كه ما مجبور به اطاعت از آن هستيم» از اسلام سخن به زبان مي‌آورد. يا در صحنه ديگري اين شخصيت را با آن پيشينه در حال نماز خواندن مي‌بينيم ولي بعد از دو، سه ثانيه هنگام فرار لاتيكا، شخصيت زن فيلم، او را در حال دنبال كردن و گرفتن آن دختر و سپس تحويل او به باند بزهكاري مي‌بينيم.

همچنين در اين فيلم شخصيت جنايتكار و رئيس باند بزهكاري شخصي مسلمان به نام جاويد خان است.  آيا اين صحنه‌ها بیانگردیدگاه ویژه ای نیست؟

از سوی دیگر در سراسر فیلم مجری مسابقه ی تلویزیون ،پلیس بازجو و ... مدام می پرسند چگونه و چرا یک مسلمان پست برنده ی این مسابقه ی استثناییست! اما اگرچه این بیان بیان زشتیست ولی نهایت داستان گویی این است که آری یک مسلمان برنده ی این مسابقه است. اما نهایت داستان جمال دیگر برای پلیس یک مسلمان پست نیست بلکه یک انسان رنجدیده ی راستگوست!(و به این ترتیب جمال وقتی که مسلمان بودنش برایش اهمیتی ندارد و الله و راما برایش یکیست و این هر دو برایش یادآور تلخی هاست، انسان برنده است!)

این صحنه ها در فیلم بیانگر نوعی اسلام هراسی ایست.در فیلم دو بخش عمده را می توان دید .یکی اینکه از سویی صحنه های پیاپی  از زیر سوال بردن مسلمانان دیده می شود و از سویی جمال این مسلمان پست زاغه نشین برنده ی مسابقه و قهرمان فیلم می شود به نظر من فیلم زمانی این حس را به بیننده القا می کند که جمال لیاقت و شایستگی این هم خوشبختی ای که در پایان فیلم نصیبش می شود را داراست که او از همه ی شخصیت های مسلمان کناره گرفته و به سمت یک غیرمسلمان که شخصیت نیک سرشت داستان است یعنی لاتیکا می رود و این زمانیست که جمال میان الله و راما تفاوتی قائل نیست! اینجاست که به همه ی آرزوهای محال خود دست می یابد!
نكته ديگر آن كه اين فيلم با وجود اقبال جهاني،‌ به دليل ارائه چهره منفي از جامعه هند در اين كشور با اعتراض‌هاي زيادي مواجه و حتي چند سينماي پخش كننده آن آتش زده شد و آنيل كاپور به عنوان بازيگر و تهيه‌كننده از جانب جنبش‌ها و سازمان‌هاي مردمي هند مورد عتاب واقع شد. جمالٍ زاغه نشینٍ هندی می داند که روی 100 دلاری آمریکایی عکس چه کسی نقش بسته اما از نوشته زیر پرچم هند اطلاعی ندارد! جمال مسلمانیست که دلیل مرگ مادرش را دعوای الله و راما می داند! و البته در نهایت این خداست که بزرگ است!


تحلیل هم نشینی فیلم

جوایز و سوابق فیلم

برنده جایزه تماشاگران از جشنواره آستین، برنده جایزه بهترین بازیگر/پاتل و نامزد جایزه بهترین موسیقی و گروه بازیگران از مراسم بلک ریل، برنده جایزه بهترین فیلم مستقل-بهترین کارگردانی-بهترین بازیگر مرد تازه کار/پاتل و نامزد جایزه بهترین فیلمنامه-بهترین دستاورد تکنیکی در زمینه فیلمبرداری و بازیگر خوش آتیه از مراسم فیلم های مستقل بریتانیایی، برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از مراسم Camerimage، برنده جایزه بهترین کارگردانی-بهترین فیلمنامه و بازیگر خوش آتیه/پاتل و نامزد جایزه بهترین فیلمبرداری-بهترین موسیقی و بهترین فیلم از مراسم انجمن منتقدان شیکاگو، برنده جایزه تماشاگران جشنواره شیکاگو، نامزد جایزه بهترین کارگردانی-بهترین فیلم-بهترین موسیقی و بهترین فیلمنامه از مراسم گولدن گلاب، نامزد جایزه بهترین بازیگر از مراس انجمن منقدان لندن، برنده جایزه بهترین کارگردانی از مراسم انجمن منتقدان لس آنجلس، برنده جایزه بهترین بازیگر کرد-بهترین فیلم و بهترین فیلمنامه از انجمن ملی منتقدان آمریکا، برنده جایزه بهترین فیلمبرداری از مراسم انجمن منتقدان نیویورک، نامزد ۷ جایزه از مراسم ساتلایت، نامزد جایزه بهترین بازیگر از مراسم اتحادیه بازیگران، برنده جایزه بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه از مراسم انجمن منتقدان ساوث وسترن، برنده جایزه انتخاب مردم از جشنواره تورنتو.نامزد ۱۰ رشته اسکار.برنده ی 8 اسکار!

این فیلم پس از تنها دوهفته ای که از آغاز نمایش آن در سینماهای آمریکا می گذرد، تبدیل به یکی از پرتماشاگر ترین فیلم های روز در این کشور شده است.

ميليونر زاغه‌نشين ، به عنوان بهترين فيلم از ديد منتقدان فيلم راديو تلويزيون های آمريکا و کانادا شناخته شد و جايزه «‌کريتيکز چويس اوردز‌( Critics' Choice Awards)» را به دست آورد.
فيلم ميليونر زاغه‌نشين موفق شد پنج جايزه مهم اين مراسم، از جمله جايزه بهترين کارگردان برای دنی بويل و بهترين فيلم‌نامه برای سايمن بيوفوی را دريافت کند.

در اين مراسم هم‌چنين دو پتل(Dev Patel) بازيگر خردسال فيلم ميليونر زاغه‌نشين برنده جايزه بهترين بازيگر جوان گرديد.آر. ای. رحمان، موسيقی‌دان هندی نيز به خاطر ساختن موسيقی فيلم ميليونر زاغه‌نشين به عنوان نقش ی مجری بامزه تلویزیونی را بسیار زیبا به تصویر کشیده از عوامل موفق در بازیگری فیلم هستند. اين فيلم با هزينه 15 ميليون دلاري تهيه شد و در ژانر فيلم‌هاي اجتماعي قرار دارد و بويل كارگردان آن توانسته درام اجتماعي مورد پسندي را بسازد.

نگاهی دیگر به فیلم میلیونر زاغه نشین

یکی دیگر از مهم ترین مسائلی که در این فیلم باید بدان پرداخت،مفهوم سرنوشت و تاکید کارگردان بر این واژه است.چنانچه فیلم با این پرسش 4 گزینه ای آغاز می شود که :جمال کسی است که پرسش بیست میلیون روپیه ای را درست پاسخ داد،اما چگونه؟

1)تقلب کرد.(ظنی که آغاز گر فیلم است و تا آخر فیلم برای اثبات اشتباه بودن این گزینه تماشاگر را همراه خود می کند.)

2)خوش شانس بود.(این شانس معنای عجیبی دارد زیرا به نظر می رسد کارگردان از بیننده انتظار دارد که اقبال خوش جمال را به حساب پاک بودن و راستگویی و صداقتش بگذاریم.چیزی که در عوض همه ی بدبختی ها و ناکامی های زندگی در برابر بی عدالتی هایی که حق او نیست به او داده می شود!)

3)نابغه بود.(واضح است که جمال که یک زاغه نشین بی سواد است،نابغه نیست!تنها نبوغ او در این است که انقدر بدبخت بوده است که بابت هر سوالی که از او پرسیده شود ،مجموعه ای از خاطرات تلخ او را در پاسخ دادن به سوالات یاری می کند!)

4)این در سرنوشت نوشته شده بود.(بله علی رغم اینکه در سرنوشت نوشته شده بود که جمال کودکی مسلمان زاده است که مادر خود را در حمله ی هندو ها از دست خواهد داد و به زاغه نشینی پست،دزد که هرگز لیاقت زندگی ای آرام را نخواهد یافت ،مبدل خواهد شد،در مسابقه ی چه کسی می خواهد میلیونر شود ،برنده می شود،به عشقش می رسد و همه ی این ها در سرنوشت نوشته شده است.اما این جمله چه معنی ای دارد؟معلوم نیست مقصود نویسنده و کارگردان ازاین جمله ی اسطوره ای که مادام تکرار می شود ،چیست؟اما به نظر می رسد در سرنوشت همه ی زاغه نشین ها نوشته شده باشد که همواره بدبخت هایی باشند

 که چیزی از سیر شدن و خوشبختی نفهمند!)

فیلم ساز با تصادفی به نتیجه رسیدن جمال می خواهد به کلمه مورد نظرش یعنی " سرنوشت" معنا بدهد آن هم نه مفهومی مذهبی بلکه کاملا تصادفی شاید استثنایی- تصادفی بودن وقایع و تبدیل شدن این تصادفات به سرنوشت و زندگی آدم ها نیز از آن ابزارهای دست چندمی پست مدرنیسم است که حرف زیادی برای گفتن ندارد.

اما در کنار این ها فیلمساز با بودجه ای که به مراتب از رقبای هندی اش بیشتر بوده سعی کرده از نماهایی خاصی و تکنیک هایی استفاده کند که گاهی دلنشین است و آن یکنواختی همیشگی این نوع کارها را کمتر می کند در انتخاب بازیگران فیلم هم سعی شده از آن کلیشه های همیشگی مردان خوش هیکل و خوش تیپ هندی استفاده نشود.

یکی از نقاط قوت فیلم نقطه قوت فیلم بخش کودکی و زاغه نشینی فیلم است آن هم نه تنها به خاطر پرداخت این وضعیت و نشان دادنش از نوع انتقادی یا حتی همراهی، بلکه حضور و انتخاب این کودکان و به تصویر کشیدن آن ها حتی با وجود اینکه در بخش های بعدی آن ها را رها می کند و بازتابی در شخصیت های شان ندارد و تبدیل به یک وسیله برای فیلمساز می شود، ولی باز هم انتخابی است که می توانیم برای لحظاتی از حضور معصومانه آن ها روی پرده لذت ببریم.

دلایل منحصر به فرد شدن فیلم

جیمز براردینلی اعتقاد دارد که میلیونر زاغه نشین تمام المان‌ها و خصیصه‌های لازمه را دارد تا اثری در خور اسکار شناخته شود. به نظر این منتقد در این فیلم شاهد بازی های خوب و عالی و فیلمبرداری زیبا و لوکشین های زشت و در عین حال زیبا هستیم. مکانهایی که نمایان گر واقعیت زشت فقر و تبعیض است اما به خوبی در یک اثر سینمایی گرد آمده تا انتقال مفهوم از سازننده به بیننده را آسان کند. بازیگران کودکی و نوجوانی و بزرگسال «جمال»، «سلیم» و «لاتیکا» به خوبی انتخاب شدند. بازیهایشان عالی است. تدوین فیلم هوشمندانه است و توانسته به خوبی در جهت فیلم باشد.

به نظر من دنی بویل قصد داشته است تا از طریق این فیلم و به نمایش گذاشتن محدودیت های جمال از کودکی تا سنین جوانی، پرده از روش زندگی محرومین در هند بردارد. وضعیت اقتصادی بد، فاجعه آموزش و همچنین فساد اجتماعی که در بدنه جامعه سنتی هند ریشه دوانده تا حدی که پلیس هم نمی‌تواند و یا نمی‌خواهد به آن خاتمه دهد از مفاهیم اصلی مورد نظر داستان بوده است. یادآوری صحنه ای که در آن پیروان دینی غیر از اسلام به ساکنان مسلمان منطقه ای یورش می‌برند و مادر جمال و سلیم در آنجا از بین می‌رود و سپس جمال و سلیم در برابر کامیون حامل سربازان می ایستند و تنها با بی توجهی نیروهای نظامی روبرو می‌شوند موکد همین مسئله است.

اقتصاد پر از آفتی که در آن اکثریتی در فقر به سر می‌برند و ثروت های عمومی تنها در اختیار عده ای کم است و تازه آنها نیز از راه مشروع و قانونی این ثروت را جمع آوری نکرده اند نیز آینه‌ی حال و روز هند، در این فیلم است. وقتی اوضاع به اینجا کشیده شود کودکان، بی پناه ترین و ضعیف ترین افراد هستند که آسیب می‌بینند و مورد سواستفاده قرار میگیرند. همه اینها مسائلی است که میلیونر زاغه نشین به خاطر آن ساخته شد اما در خلال این ماجرا داستان فرعی پر رنگی نیز جریان دارد. قصه قدیمی عشقی که همیشه با موانعی روبرو بوده است. شاید بویل این داستان فرعی با اهمیت را برای آن در داستان قرار داده تا نخست، از تلخی واقعیت بکاهد و توسط این داستان عاشقانه گریزی به رویا بزند و دیگر اینکه به نوعی امضای داستان های هندی را بر پای اثر خود داشته باشد. داستانهایی که روایت عشقی، جزیی جدا نشدنی در آن است. (به نقل از منبع: http://zenu.persianblog.ir/post/36)

اینکه پایان فیلم پایانی خوش و خیر خواهانه دارد و به سبک داستان ها ی رمانتیک به اتمام می رسد و در آن شخصیت منفی فیلم (سلیم) می میرد ؛در حالی که شخصیت مثبت(جمال)عاقبت نیکویی می یابد و به تمام آرزوهایش می رسد؛ ویژگی بارزی است که از نظر من می توان آن را هم به عنوان نقطه ی قوت فیلم به حساب آورد و هم نقطه ی ضعف آن!

از این باب نقطه ی قوت فیلم است زیرا فیلم بیانگر یک پیام امید  برای مردم هند و همه ی قشر فقیر و ناامید جهان برای زیستنی با صداقت و امید بود که برای آنان هم شانسی به عنوان سرنوشت هست که اگر همه ی وجوهات عالم هم دست به دست هم دهند تا آنان را از پا بیاندازند باز سرنوشت نوشته شده ای هست که همه چیز را تغییر خواهد داد! و به این ترتیب فیلم به افسانه ای می ماند که مادر ها برای تربیت بچه هایشان برای آن ها می گویند.

و از سویی فیلم اگرچه پایان خوشی دارد ولی پایانی غیر واقعی است که عطش حقیقت جویی انسان امروز را فرو نمی نشاند و موجب می گردد که بیننده نا خوداگاه جمله "این فیلم هم بالاخره یک فیلم هندی است "را بر زبان بیاورد! زیرا گویی همه ی فیلم های هندی ساخته می شوند تا بیننده ی پر از ناکامی آن ها با پایان خوش آن ها راضی سر بر بالش خواب بگذارد!

این ویژگی شاید تنها منحصر به پایان فیلم نباشد. جامعه و آرمان شهری که کارگردان برای «جمال» و «سلیم» در نظر می گیرد جایی وجود ندارد .آنها به هر جایی می روند، بی عدالتی، فساد را می بینند. آنها قربانیان شرایط ناسالم اجتماعی و محیطی خویشند. صحنه ای از فیلم وجود دارد که «جمال» به دلیل عشق به «آمیتاباچان» بازیگر مطرح سینمای هندوستان حاضر می شود خودش را به فاضلاب بیندازد، عشق او عشقی فراموش نشدنی نسبت به آدم های اطرافش است. درواقع«جمال »دوست دارد آدم بزرگی شود ولی با برادرش قربانی شرایط اجتماعی میشوند. اما نکته ی اصلی این است که سرنوشت این دو در نهایت شبیه به هم نیست!ولی چرا؟
ارزش های سلیم و جمال به عنوان کاراکترهای منفی و مثبت فیلم نیز از کلیشه های هندی و به عبارتی افسانه ای به دور نیست. زیرا می بینیم که پول در فیلم یک چیز منفی به شمار می رود و این در حالیست که سلیم که عاقبت خوشی ندارد در وانی از پول کشته می شود.این در حالیست که اگرچه همگان دغدغه ی 20 میلیون روپیهی جمال را دارند ولی او به خاطر پول در این مسابقه شرکت نکرده است! بلکه چیزی که ارزشمند و جاودانه است یعنی عشق محرک او برای شرکت در مسابقه بوده است! این است که پایان فیلم برای هر دو برادری که شرایط یکسان ولی عملکرد متفاوتی داشته اند یکی نیست!

با همه ی این ها فیلم میلیونر زاغه نشین یک فیلم کاملا هندی نیست. و تنها به کلیشه ها نپرداخته است! به عبارتی صحنه های رئال این فیلم کم نیست. چنانچه در بخشی از فیلم که جمال و سلیم خود را به کلک به جای راهنمایان آثار دیدنی هند جا می زنند و دستشان رو می شود جمال در پاسخ  به کتک های مراجعه کننده در مقابل کلک جمال که مسافران را به جای مکان های دیدنی به زاغه های هند برده ؛می گوید: او می خواست هند را ببیند. من هم هند واقعی را به او نشان دادم!

و زن مسافر امریکایی نیز به طعنه می گوید که این کتک ها نیز یک مقدار از امریکای واقعی است!

 نتیجه گیری

اگر چه میلیونر زاغه نشین توسط یک کارگردان هالیوودی ساخته نشده است اما شاید ساخته شدن آن در هالیوود کافی بوده تا آن را به یک فیلم هالیوودی تبدیل کند و مانند بسیاری از فیلم های کمپانی های هالیوودی خصلت اسلام ستیزی دارد.اما در عین حال این فیلم با کارنامه ی درخشان خود در جشنواره های مختلف نشان داد علت رقم زدن اسکار برای خود تنها مسائل سیاسی موجود در بافت آن نیست بلکه از سوی دیگر  میلیونر زاغه نشین بستری عاشقانه دارد و در این بستر عاشقانه جلوه هایی بدیع را از فقر و حاشیه نشینی و معضلات این چنینی خلق می کند. و شاید همین اتفاق است که سبب می شود زاغه نشین در جشنواره های گوناگون میلیونر شود!  

 

منابع

راديو معارف جمعه 21 فروردين  1388

http://zenu.persianblog.ir/post/36)1

www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?...id...2

                              www.isu.ac.ir/Farsi/Academics/.../maghalat(javad).htm3

 fa.wikipedia.org4

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388ساعت 4:37 PM توسط تک دست!| |

سینمای قم پدیده ایست که حدس می زنم در برخی مکان های دیگر هنوز وجود داشته باشد...از همان ابتدا که وارد می شوی متفاوت از همه ی جاهاست...علاوه بر جدا کردن خانم ها و آقایون...متاهلین از مجردان جدا می شوند...آدم می ماند اگر با شوهرش به سینما نرود و حلقه دستش باشد باید کدام قسمت را برای نشستن انتخاب کند!!!

مرحله ی بعد نشستن روی صندلی های سخت و قراضه ی سینماست و در حالی که همه ی چراغ ها خاموش است...انتظامات سینما نور چراغ قوه اش را یکی یکی روی صورت افراد می اندازه تا مسائل امنیتی سینما کاملا رعایت شود!!!

بعد از آن  تماشاچیان از خود بی خود شده با گذشت دقایقی از فیلم شروع به تحلیل فیلم با صدای بلند می کنند.

هرکس در هر زمانی از جایش بلند می شود و در آن حین چادرش را باز می کند تا خوب لباس هایش را مرتب کند و فارغ از اینکه یحتمل کسی پشت سرش احیانا آمده سینما تا فیلم بیند نه پرده ی سیاه چادر او را ...در هر زمان که بخواهد عبور می کند و...

چندی از فیلم نگذشته که نقص فنی اینجا هم راحتمان نمی گذارد و بخشی از فیلم بدون تصویر پخش می شود...معلوم نیست سانسور است یا...

خلاصه اگر در لابه لای همهمه و تحلیل فیلم های همزمان تماشاگر ها قسمتی از فیلم را شنیدی...تازه متوجه می شوی عجب فیلم آشناییست...منتهی من که خیلی وقت است سینما نرفته ام!این می شود که سرانجام حافظه یاری می کند و می فهمی فیلنامه ی فیلم کپی از یک فیلم امریکاییست(با همان دیالوگ ها)...اینجاست که نفس راحتی می کشی که در این اغتشاشات چیز چندان بزرگی را از دست ندادی...

اما قبل از این که از سینما پدیده ای غریب پایم را بیرون بگذارم سوالی سخت ذهنم را مشغول کرده...سوت و کف های تماشاچیان به هنگام صحنه های عشقولانه ی فیلم دقیقا از چه جهت است؟آن هم توی سالنی که البته بی شباهت به سالن تئاتر نیست ولی حقیقت آنکه هیچیک از دست اندر کاران فیلم صدای بلند تماشاچیان را نمی شنوند...به نظرم آمد این رفتار شبیه خنده های هنگام تماشای فیلم است و هیچ معنای تشویقی ندارد و یا اگر هم دارد مربوط به بازیگران فیلم نیست مربوط به سایر تماشاچیان است تا از این راه اشتراکات خود را به یکدیگر اعلام کرده و جهت امری خیر گام بردارند!!!

نوشته شده در جمعه 24 مهر1388ساعت 7:33 AM توسط تک دست!| |

دیروز سر کلاس دکتر عبدللهیان حرف های قشنگ و جالبی زده شد.جامعه ی ما به همون دلیل توسعه نیافتگی یعنی عدم انطباق فرهنگ و روح جامعه با شرایطی که جهان را پیش می برد نه ویژگی های جامعه ی مدرن را دارد و نه ویژگیهای جهان سنتی را!این است که وقتی رسانه اش همچین برنامه ای دارد:

مجبور است خودش خودش را سرگرم کند.مجبور است برای خود دردی بسازد وآن را درمان کند.این است که همه توی جامعه ی ما توهم بیماری دارند و اگر هم واقعا بیمار نباشند خود را بیمار می کنند.توی جامعه ی ما  مردم میدانند چگونه درد ها درمان می شود.همه متخصصند.همگی می دانند سردرد های مزمن .افسردگی های شدید و ...چگونه درمان می شود.موضوع سرگرمی در جامعه ی ما شده بیماری.البته باید توجه کرد بیماری موضوعیست که جنبه های دیگری هم در پی دارد.اینکه فقط موضوع سرگرمی نیست.عاملی است که موجب جلب توجه می شود.به نظرم ملت ما به شیوه ی خاصی تشنه ی توجهند و با شیوه های عادی یکدیگر را از این لحاظ ارضا نمیکنند.این است که یکدیگر را وامیدارند که به شیوه های متفاوتی درخواست خود را در این زمینه مطرح کنند.و در مرحله ی بعد این امر به یک عادت جمعی تبدیل می شود.در هر صورت به نظرم نسبت دادن بیماری به خود و اظهار نظر در مورد بیماری های یکدیگر به صورت خصلت جامعه ی ما در آمده و موضوعی درخور توجه و تحقیق است.

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 4:27 PM توسط تک دست!| |

به نظرم بعد از سال ها بودکه به وبلاگم سر زدم.خیلی وقت است که توی دفترم می نویسم به جای وبلاگ.آمدن جوابت را بدهم که نوشتی چرا جواب ندادی.جواب چه چیز رو بدم؟
نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 5:50 PM توسط تک دست!| |

در سال هایی که چندان دور نیست،در لابه لای فکر و خیال هایم می دیدم که از زمان مرگم آگاهم.بعد با خودم می گفتم حالا باید چه کارکرد؟وقتی آدم میداند یک هفته تامرگش باقی ست باید چه کار کند؟اولین چیزی که به ذهنم می آمد این بود که باید بنشینم و بنویسم!!!نمیدانم چرا ولی تا جایی که یادم هست نوشتن هایم را نوشتن حساب نمی کردم ودلم می خواست نویسنده از دنیا بروم.انگار که همینیک کاررا در دنیا داشته ام...

برای دیگران خیلی مهم نیست که تو چه کاره شوی و به چه موفقیت هایی میرسی ...برای آن ها حتی مهم نیست چه استعدادهایی داری ،چه زمینه هایی و چه قابلیت هایی...

برای همین هم هست که اگر کسی بیاید و استعداد هایت را به تو یادآور شود ،خیلی جا می خوری!در آن لحظه درست احساس معتادی را داری که از زندگی اش دور افتاده و بدیهی است که بدون اعتیاد می توانسته چه کارها بکند!!!

تخیل اولین مایه ی نوشتن های من بوده...و حالا که رمقشرا ندارم،میبینم انگار اشکال کار از کجاست!!!

به نظرم تخیلم دچار مشکل شده است...این از بزرگ شدن است یا از شکست خوردن؟و یا از جاده دورافتادن؟؟؟

اینکه نتوانم ببینم تا کجاها می توان رفت...اینکه مدام به حداقلها...یا لااقل چیزهایی که زمانی حداقل هایت بودند ،راضی شوی...

احساس یک ورزشکار توییک زورخانه را دارم که انقدر دور خود چرخیده که ناگهان با یک جرقه ی فکری تعادل و سرعتش را از دست می دهد،چرخیدنش مختل می شود و تلو تلو خوران از وسط میدان دور میشود وت÷ش قلبش تا زمین خوردن را می شمرد!

این جرقه ای که  آدم را به این روز درمی آورد ،ناشی از چیست؟

هیچکس نمی داند آینده اش چطور خواهد بود...منتها وای به روز ی که از دیدن خسته شوی و با این استدلال که معلوم نیست چه بشود ،بی خیال دویدن شوی!!!

همیشه همینطور است ...آدم با یک  لپ تاپ به همه جا وصل است ...آرزوی داشتن یک لپ تاپ برانگیزنده خیلی چیزهاست ولی چه بد است وقتی لپ تاپ داری ،آرزو ها رابه یاد داری ولی در نهایت...

نهایتی ندارد!!!

لپ تاپ داری ولی آرزوهایت همیشه چیزیکم دارند و آن چیز اصلا خریدنی نیست...بهخاطر همین هم پولدار شدن همه چیز نیست.پولدار بودن خوب است ولی فکرش هم دیوانه کننده است.به چه درد می خورد؟ بعدش چی؟...نه!من هنوز منطقشرانداشته ام!!!

چون روزگار بدون لباس گران پوشیدن هم می گذرد!زندگی بدون خیلی چیزهای دیگر هم  می گذرد  به جز آرزوها!!!

به جز آرزوی نویسنده شدن!دلم برای نوشتن  تنگ شده است...گاهی گمان می کنم که  اصلا هیچ زمان ننوشته ام!و زمانی که نوشته ام تنها در رویا بوده!!!

نوشتن برای چیست؟نوشتن خودش غایت است،آرزوست،دمیدن است و مذهب!

ولی شرمگین کننده است که بگویم مذهب منست؟با این حال به سان کسی که تا پای جان از چیزی حمایت می کند  باید بگویم   همه ی فکر و ذهن و آرزو و مذهب من نوشتن است!

نوشتن است که زنده نگه می دارد...حتی آرزویش!

 


نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 7:56 PM توسط تک دست!| |

امروز روز خیال پردازی های زیادی بود :

چیز های سنگین زیادی روی دلم می آید...نمی دانم مشکل کجاست و تعجب میکنم از اینکه اینچنین ناتوان از حل آن هستم !تلویزیون روشن است.صدایش را روی صفر گذاشته ام و تصویرش پر از برفک است که گاه گاه سایه های آدم ها از آن برفک ها بالا و پایین می روند.

نزدیک شب می شود ،همه چیز بهتر است ...و بازنزدیک صبح همه ی هراسها وترس ها با همان هیبت قبلی اش یهو پدیدار می شود.

تیک تاک ساعت توی گوشم چنان گمب گمب می کند که بالش راروی سرم فشار میدهم تا صدایش را نشنوم...

...می بینم که دزد توی راهرو در حال مرور است...زنگ می زنم به همسایه ...و بعد پلیس...بقیه اش را نمی بینم .چشمانم را باز می کنم ،شب است و سکوت سنگین خانه...صدای کولر قطع شده...برق ها رفته است...اینجور موقع ها آدم خیلی تنهاست!!!

ترس کلافه ام می کند...دلم نمی آید خواهرم رابیدار کنم ولی اگر تنها نبودم ، فورا بیدارش می کردم و دستش آرامش رابه من برمیگرداند.

استرسهای عجیبی خواب هایم را دنبال می کنند .خواب می بینم یکی دنبالم می کند و من در کوچه پس کوچه ها گمم...خواب می بینم گوشه ی دامنم پاره شده و نمی دانم چه کنم...اینجور موقع ها در واقع هیچ چیز مهم نیست !حتی اگر نوک مداد گلی ات شکسته باشد...فقط ترسی گند به جانت می افتد!

ترس از به یغما بردن...به یغما رفتن نفست!!!

وای چه مرگم می شود؟؟؟بی اراده به هرکس که پای تلفن است می گویم می ترسم ! و masi نگران می شود.ترس بزرگتر می شود ...چون این وضع احتمالا درآینده هم هست!

یادم رفته درخت ها را آب بدهم...شدید با هم بیگانه ایم ...اگر بزاق داشتند ،توی صورتم تف می کردند...ولی انقدر دیربه آن ها آب می دهم که تفشان را نگه می دارند...


ترس های مالیخولیایی ...شیر آب را نمی بندم...دوان دوان به سمت تلفن...بوق آزاد!!!

به نظر میرسد اتفاق عجیبی رخ داده...آن ور خط که همیشه نامعلوم است ولی این ور را چه شده ؟چرا اینقدر گنگ ومبهم قدم بر می دارم...احساس می کنم تمام وسایل خانه چشم دارند...برای خیره شدن به من...و زبانی برای زبان درازی...

کوچک که بودم ازهیچ چیز نمی ترسیدم با یک استدلال معقول و ویژه !!!اینکه هر چه رخ بدهد را خدا می خواهد پس خدا همیشه حواسش هستچه بر سرم چه می آید!تنها نیستم!


بعد تر ها را می بینم ...وقتی را که توی آینه ی نقره ای دو چشم میشی رنگ به من خیره شده اند...با گونه هایی پر لک و کمی چین دار!!!و به زوربه من لبخند می زند...چشم ها برق میزنند...خیسند و بسیار نامطمئن ...از کجا می توان مطمئن بود که چیز بهتری هم بوده...و یااینکه اصلا چیز بهتر چیست؟؟؟؟؟

 


بیرون هوا به قدری داغ است که آدم خنده اش می گیرد... باد داغ صورتم رامیسوزاند...خوشحالم که از آن گل های توی باغچه نیستم.سرنوشت خودم رابیشتر دوست می دارم.

روی گل ها که کمی آب میپاشم بوی خاک بلند می شود...احساس میکنم فعلا با من آشتی هستند!!!

 


هر چیزی ممکن است آدم رابه پوچی برساند ...آن هم وقتی گندش را در می آوری...

 


محمد رضا دیرنکرده...این سکوت و تنهایی است که گندش را در آورده است!می ترسم امشب بهانه بگیرد ...فکرش را کرده ام...اینجور موقع ها زنگ میزنم به جواد!

 


برفک ها از بالا و پایین رفتن خسته شده اند...یک مرد با وقار روی صندلی اش آرام گرفته و صورتش پر از دانه های ریز و درشت سفید و سیاه است...


زیاد به مامانم فکر می کنم و گمان نمیکنم بداند...یعنی بیشتر موقع ها خودم را با او مقایسه می کنم که چه بر سرم خواهد آمد و چه احساسی داشته وقتی بیست و دو سالش بوده!


دلم می خواهد توی دریایی از آب شیرین شنا کنم...هوا خنک باشد...تنها نباشم...تلویزیون برفکی نباشد...بستنی یخی نباشد...امشب شام خودش حاضر شود...جواد اینجا باشد...


کمتر از یک ماه دیگر مانده...از اینکه رفتنی شده ام استرس دارم ...مثل دانشگاه تهران است .تا قبل از یک کم مانده به رفتنم خوشحال بودم و بال بال می زدم.بعد یهو دلم گرفت!

 


بهمن ماه که تمام شود خیلی خانم میشوم .مائده می گوید زود است!استرسی میشوم!از یه چیز ناراضی است...درست میشود ان شاء الله!


از علی خبری نیست...حتی زنگ هم نمیزند...

 


محمد رضا کابوس می بیند:مامان فقط برای تو سوغات آورده!

 


خوشحالم که تاحالا از مارمولک ها و سوسک ها خبری نبوده...

 

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 9:24 PM توسط تک دست!| |

بنیانگذار جمهوری اسلامی امام خمینی (ره):آقای میر حسین موسوی را شخص متدین،متعهد،و دولت ایشان را موفق می دانم.

 

 

 

 

 

 

"ستاد نسل سومی های یاریگر میرحسین"

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 8:31 PM توسط تک دست!| |

ما از ضدیت با پیشرفت و توسعه خسته شده ایم / تلاش خواهم کرد از زنان در کابینه خود استفاده کنم / توقیف فله ای مطبوعات را محکوم می کنم

میرحسین موسوی در جمع پرشور دانشجویان در دانشگاه آزاد اسلامی یزد تصریح کرد: گفتن «مبارزه با فساد» راحت است ولی اجرای آن مشکل است و دولت فعلی در این رابطه مشکل دارد.

میرحسین در پاسخ به سوالی تکراری که اخیرا در نشست‌های دانشجویی وی در استان‌های مختلف از سوی یک طیف مطرح می‌شود، درباره نهضت آزادی و اتهام فساد که سوال کننده به آنها نسبت می دهد، اظهار کرد: هر کجا می رویم این سوال را از من می پرسند و من هم توضیح می دهم. هر چه بیشتر از من بپرسید من بیشتر توضیح می دهم و این به ضرر کسانی است که سوال می کنند. نهضت آزادی یک حزب از احزاب معروف به قبل از انقلاب اسلامی ماست. در تاریخ 15 شهریور، شهید بهشتی ما را به همراه چهار نفر از اعضای نهضت آزادی در خانه ی خود دعوت کردند و پس از طرح مباحثی به آنها گفت از شما دعوت می کنم که بیایید و یک حزب واحد با هم تشکیل دهید. انتخاب دولت موقت و حضور مرحوم بازرگان به درخواست شهید بهشتی بود. پس از اختلافات پیش آمده این صف ها از هم جدا شدند ولی هیچ گاه از دهان من نخواهید شنید که من نهضت آزادی و اعضای آن را به عنوان شهروندان این نظام قبول ندارم. این سوال را از من بپرسید باز هم همین جواب را خواهم داد. من با آنها اختلاف دارم ولی آنها شهروندان جمهوری اسلامی هستند، من هیچ گاه به دنبال مصلحت طلبی برای جمع آوری چند رای نبودم و الان هم نخواهم بود و عقیده ی خود را بیان می کنم. نه تنها نهضت آزادی بلکه هر کس در این کشور که در قالب ایران بزرگ فعالیت کند شهروندان این نظام محسوب می شوند و نظام در قبال آنها مسوولیت هایی دارد. اگر این ها چنین تخلفاتی داشتند چطور است دولتی که 4 سال است شعار مبارزه با فساد را می دهد یک نفر از این ها را هم به دادگاه نفرستاده است؟

میرحسین در ادامه به شعار مبارزه با فساد اشاره می کند و می گوید: بزرگترین کار قوه ی قضاییه این است که وقتی جرمی اتفاق می افتد با مجرم برخورد کند و این یعنی بقیه ی مردم مبرا هستند. هر روز لکه ای به دیگران چسباندن و هر روز شعار مبارزه با فساد دادن و افراد را ترساندن بدون این که بتوانیم فاسد را نشان بدهیم، این تجاوز به حقوق مردم است.

وی همچنین گفت: جزو لوایحی که به دنبال آن خواهم بود این است که محدودیتی برای قدرت تهمت زنی دولت به اقشار مختلف مردم ایجاد کنم.

وی درباره‌ی شعار حمایت از مستضعفان توضیح داد: من با شعار حمایت از حقوق مستضعفان به صحنه آمده اند و حقوق مستضعفان را در گروی اقتصاد نیرومند ملی در کنار عدالت می دانم و بر این مساله پایبند هستم و از آن بر نخواهم گشت. راه حل این مساله حمایت از بخش خصوصی، تولید ملی و نظایر اینهاست که من به آن پایبند خواهم بود. سرچشمه ی بیشترین فضیلت های یک نظام و جامعه از قشر مستضعف بر می خیزد.

میرحسین گفت: من انسان مسلمانی هستم که وارد عرصه شده و از همه ی نیروها و گروه های سیاسی و حمایت آنها استقبال می کنم. دیگر از قانون گریزی خسته شده ایم. ما از ضدیت با پیشرفت و توسعه خسته شده ایم. تورم 25 درصد امروز یعنی کوچک شدن سفره ی ضعیف ترها و ما باید به این مسایل توجه کنیم.

وی درباره ی تضمین عمل به وعده ها داده شده و جایگاه زنان در دولت آتی گفت: از اول زندگی این اعتقاد را داشتم که کسی یا نباید قول بدهد یا باید به آن عمل کند . اگر حافظه ی جمعی مردم را در نظر نگیریم باز باید متوجه باشیم که خدایی هست و این بدترین معامله با خداست که بخواهیم به بندگانش دروغ بگوییم. بنابراین من وعده هایی می دهم که بتوانم به آنها عمل کنم. به نظر من، منعی برای حضور زنان در بالاترین رتبه های نظام جمهوری اسلامی وجود ندارد و من تلاش خواهم کرد از زنان در کابینه خود استفاده کنم. دولت بعدی همه ی تلاش خود را برای رفع تبعیض های جنسیتی به کار خواهد گرفت.

میرحسین موسوی درباره آزادی فعالیت تشکل های دانشجویی، آزادی بیان گفت: نگاه امنیتی به جوانان و به ویژه دانشجویان به ضرر ملت ما، تمامیت، وحدت و آینده ی ماست. ما باید نگاه امنیتی را کنار بگذاریم و به ویژه در رابطه با قشر دانشجو از این مساله پرهیز کنیم. من مخالف ستاره دار شدن دانشجویان هستم و یقینا در دولت خود اینچنین خواهیم بود. ما دانشجوی ستاره دار نخواهیم داشت و من مخالف این هستم که به هر بهانه ای خط کشی کنیم و افرادی را به مخالف نظام و دیگری تبدیل کنیم.

وی با بیان این که قطعا با آزادی بیان موافق هستم و این را جزو آرمان های انقلاب می دانم، گفت: آنچه از قانون اساسی بر می آید نیز آزادی بیان و آزادی پس از بیان است. اول انقلاب وضع در کشور به نحوی بود که مناظره آزاد بین شهید بهشتی و رهبر حزب توده یا آقای پیمان و یا رهبر چریک های فدایی خلق انجام می شد. جامعه ما بر می تابید که این نوع نظریات مطرح شود و همه از آن استفاده کنند ولی گذشت زمان اتفاقات مختلف ،‌جنگ تحمیلی و حرکت های تروریستی از قبیل انفجار در حزب جمهوری اسلامی منجر به بسته شدن تدریجی این فضا شد. من همیشه موافق بازگشت به آزادی هایی هستم که در قانون اساسی آمده است. در نتیجه نه تنها با بستن نشریات دانشجویی بلکه با بستن نشریات سراسری نیز مخالفم و نمونه اخیر آن یعنی بستن نشریه یاس نو را نیز محکوم می کنم و آن را جزو توقیف فله ای مطبوعات می دانم و این مساله را نیز محکوم می کنم.

او با اشاره به این که انتخابات ها, نقاط حساسی در جامعه هستند افزود: حساسیت مردم نسبت به مسایل سیاسی در این ایام بیشتر می شود و فرصت پیدا می کنند که فارغ از زندگی روز مره تصمیم بگیرند و این در حفظ استقلال کشور و نیز حفظ کرامت انسانی تعیین کننده است. البته رسانه ملی آن طور که شایسته است به وظایف خود عمل نمی کند و اگر درست است که باید از یک انتخابات آزاد ، رقابتی و منصفانه برخوردار شویم طبیعی است که همه کاندیداها باید از رسانه برخوردار شوند ولی دست ما از حداقل رسانه کوتاه است. بنابراین باید فضا را بشکافیم و پیام را به همه مردم برسانیم.

عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام ضمن تسلیت رحلت آیت الله العظمی بهجت ، یاد و خاطره شهید آیت الله صدوقی و عالم بزرگوار آیت الله خاتمی را گرامی داشت و با اشاره به شهر یزد عنوان کرد: این شهر شهر تاریخی ، شهر مردم متدین ، خلاق و شهر سید محمد خاتمی است. جا دارد در اینجا اعلام کنم که من مفتخرم که در ستاد ارتباطات مردمی خود در اینجا از حضور فردی شریف و از خانواده شهدا یعنی آقای پاک نژاد بهره مند هستم و از حضور ایشان تشکر می کنم.

در این جلسه همچنین دکتر رهنورد همسر مهندس موسوی اظهار کرد: امروز برای من روز پرشکوهی است؛ چرا که در جمع دانشجویان عزیز ،‌استادان بی نظیر و مردم بافرهنگ یزد قدیمی، باستانی و در عین حال مدرن هستم.

او با تسلیت به مناسبت رحلت آیت الله العظمی بهجت و گرامیداشت یاد شهید آیت الله صدوقی و عالم گرانقدر روح الله خاتمی عنوان کرد: ای کاش امروز آقای سید محمدخاتمی هم در کنار ما بودند.

زهرا رهنورد با یادآوری مطالبات حوزه زنان، سعادت زنان را یک مقوله جنسیتی ندانست و توضیح داد: سعادت زنان یک مقوله ملی است. این که در ایام انتخابات مطالباتی مطرح شود و وعده هایی نیز در برابر آنها داده شود موجب حل مسایل مربوط به زنان نمی شود. حل مشکلات زنان یک پروژه بزرگ است که به عزم ملی نیاز دارد. موانع رفع تبعیض علیه زنان و حمایت از آنها باید شناسایی شود و تیم های متنوع از جمله در بین خود زنان باید برای حل وجوه مختلف این مشکلات تشکیل شود.

رییس سابق دانشگاه الزهرا همچنین با اشاره به مفهوم "دیگری سازی"، از وجود این معضل در کشور انتقاد و اظهار کرد : فکر می کنم در سی امین سال انقلاب اسلامی این کشور آنقدر قدرتمند است که برای همیشه لفظ "دیگری" را کنار بگذارد. دیگری سازی مغایر اصول دموکراتیکی است که در قلب اسلام نیز وجود دارد.

همسر مهندس موسوی تصریح کرد: اول انقلاب برخی تبعیض های جنسیتی وجود داشت که من در جهت رفع آن تلاش کردم و در سال 67 مقرر شد که تبعیض جنسیتی در دانشگاه ها برداشته شود.

"دختران ما 70 درصد ورودی های دانشگاه ها را تشکیل می دهند؛ افتخار می کنیم". رهنورد با گفتن این جمله بر نقش مهم زنان در جمهوری اسلامی تاکید کرد و افزود: این مساله نشان دهنده آن است که نظام جمهوری اسلامی باید به این زنان و دختران ببالد و شرایط زندگی خوب آنها را فراهم کند. در کنار اینها باید آسیب شناسی شود که چرا پسران ما به درستی وارد دانشگاه نمی شوند؟ تبعیض جنسیتی یک اهانت به دانشگاه است و به این معناست که ای خانم های تحصیل کرده! شما حق ندارید به اندازه خودتان دانشگاه داشته باشید و ای آقایان ما! به جای این که ببینید معضل شما چیست به شما ارفاق می کنیم که وارد دانشگاه شوید.

دکتر رهنورد متذکر شد که شعار ابدی من، همواره آزادی بیان ، قلم و اندیشه برای همه است. من همچنین به استقلال کامل دانشگاه ها ، آزادی زندانی سیاسی و رفع تبعیض و حمایت از زنان در تمام زمینه ها معتقدم.

برگرفته از سایت ستاد جوانان مهندس موسوی (ستاد نسل سومی های یاریگر میر حسین):

http://nasim88.net

نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 8:13 PM توسط تک دست!| |

خرد بدون عشق نمی تواند ابژه را درک کند!

به عبارتی:

دست های آلوده به کثافت ُکثیفی را درک می کند.

نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 12:57 PM توسط تک دست!| |

بوی پوشال که می آید یاد نوشمکی که علی خرید می افتم...یاد سارا که سرش شکست...یاد پسر همسایه شان که در ماشین زندانی بود...یاد لم دادن های جلوی کولر و خیال بافی های کودکانه ام...یاد چیز های خیلی خوب...یاد سرسره بازی روی نرده ها...خیلی وقت بود یاد این ها نبودم...خیلی وقت بود فکر می کردم به گمان لوی استراوس از طبیعت وارد فرهنگ شده ام و دیگر هم نمی شود کاری کرد...

اعتراف می کنم خیلی چیزها مانع بی خیالی و آسودگی خاطر کودکی هایم می شود...با این حال هوس کرده ام...هوس همان خیال پردازی ها...بوی پوشال را دوست دارم!

...

نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 4:5 PM توسط تک دست!| |

و نیم سال های قشنگتر...
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 3:50 PM توسط تک دست!| |

این اشعار متعلق به وبلاگ غیر ممکن است می باشد.این ها را می آورم چون خواندنشان سرشار از لذت است:

از این روزگار سیاه تر
گیسوان توست

دوستت دارم
به رغم این کلمات ِکم
به رغم ِ این دل ابری!

بالشی خیس
از ادامه‌ی
رؤیاها!

 

نوروزتر
از چشم‌هاي تو
نيست!


دست ِ باد را گرفته‌ای
و خودت را رسانده‌ای
به پشت پنجره‌ی این شب!

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 3:55 PM توسط تک دست!| |

کاش وبلاگی بود که خواندنش ...کاغذی دارم...که در آن آرام گرفته ای بر کلمات در کاغذ!سروده ای...و نقاشی کرده ای...که در آن چیزهای بسیاری هست که من می دانم چرا!

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 3:23 PM توسط تک دست!| |

دلم نمی خواهد کسی را جز خودم و آن یک دانه کودک طفلک را که د ر رویاهای کودکیم بوده مخاطب قرار دهم!

و نمی خوانم برایش ...که باور نکن تنهاییت را!!!باور نکن...خیلی چیزها را...وحالا که نمی توانی باور کنی باید بگویم باور نکنی می خواهی چه کار کنی؟

توی این سال جدید منتظر خیلی چیزها بودم به باور خیلی چیزهای دیگر!!!حالا نه حوصله ی باور کردن دارم و نه حوصله ی منتظر بودن!

راستش انتظار خیلی سخت است و البته بسیار گول زننده(بخوانید امیدوار کننده)...چرا که مرز وهم و حقیقت در آن هیچ معلوم نیست...

دیروز به سبک خواهر هولدن کالفید که دعا می خواند  خواندم که آدم مجبور است خیلی پست مدرنی فکر کند توی قضایا ولی  زندگی  اصلا پست مدرنی نیست و در هر صورت اسیری هستی بی دست و پا که نمی فهمی از کجا خوردی ...یعنی به عبارتی نمی فهمی آنکس که تو را در بند کرده کجایت را بسته وقتی دست و پایی نداری...

زندگی همش اجبار است و آدم هم خسته نمی شود از این سر هم کردن واژه  های رنگین برای سرودن آزادی!

آه...آزادی...

آه اگز آزادی سرودی می خواند

کوچک همچون گلوگاه پرنده ای

دیگر هیچ کجا دیوار فروریخته ای باقی نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان آبادانی است

همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده

همچون زخمی همه عمر به دردی خوش تپنده

به نفرتی از خود شونده

به نعره ای چشم بر جهان گشوده

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

آه اگز آزادی سرودی می خواند

کوچک ،

کوچکتر حتی کوچتر ز گلوگاه پرنده

 بهار شده ...هنوز می لرزم از سرما ...هوا سرد است... و راه دور...استعاره ها سنگین...همش گنگ هستم و کور...سرما توی چشمم رفته!

تمام کار خدا تماشا کردن است و بس..همین است که انسان کارکردگرا به این خدا ایمان ندارد!غافل از اینکه تمام کارکردش در ایمان اوست!

چه کار کنم که پست مدرنیزم خیلی عاقلانه سفسطه می بافد و آدم هی گول می خورد...و تازه خیلی هم واقعی است.

چه کار کنم؟ آخر مگر قرار است آخرش چه شود؟...بعله...این همه آدم رفته اند و آمده اند...این همه...خب که چی؟اگر همین یک جمله جمله بود که آدم آدم نبود!

از حضیض وهم تا اوج خیالم هر روز یک چیز تکرار می شود بعد یواشکی شیطون گول می زند مرا و با خود می برد که خب بعد؟

میگم گور بابای تو!بزار برسم به این یکی بعد بهت میگم چه غلطی خواهم کرد...

وقتی وبلاگ من جای آرامیست...برای من خیال جای آرامتریست...و اگر نمی دانی چرا بیا سروده ام را بخوانیم :گفتم منم خیال...با من بمان خیال...آن مه نماند و رفت...

چقدر سر در گمی بد است...جواب یک سوال هایی تا نمیری معلوم نمی شود.مرگ هم با این دک و پز بالاترین خرد بودنش خودش را کشته!که چی؟آن موقع دیگر می خواهم بفهمم که چی؟

شاید هم سرش در همین است ...در اینکه سوال باید از آن سوال هایی باشد که همیشه سوال است!!!

ایده ی جدیدم این است که آدم وقتی خوشبخت است که توی دنیا کاری نداشته باشد و از مرگ هم نترسد...این عبارات به ظاهر ساده بسیار عمیقند و ظن خوشبختی را در آدم بر می انگیزانند!

به نظرم نترسیدن از مرگ کافی نیست...باید زندگی و مرگ را با هم دوست داشت و باز جمع اضداد!!!

راجع به مرگ تا حالا خیال پردازی نکرده ام...در مورد چطور مردن چرا... ولی اینکه بعدش چه خبر است به نظرم انقدر وهمی است که ارزش فکر کردن هم ندارد!!!

توی خیالاتم خوشبختم...خوشبخت و  راضی!!!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 3:13 PM توسط تک دست!| |

در حقیقت نام واقعی چندان تفاوتی با نام غیر واقعی ندارد!وقتی کسی ار با نام دیگری صدا می زنی این یک اقدام کاملا عاشقانه است ...گویی خونی تازه در رگ هایش جاری می سازی!

علاقه ام به قبرستان و ...به ادبیات!زیرا که قبرها همانند جلد کتاب هایی مستطیل اند و اطلاعات مختصری در خود انباشته اند.

عسل من از جنس سکوت و تنهایی است.من زنبورم...

آدمیزاد چه تمایل غریبی به باور کردن این جمله دارد:"عزیزم،دلبندم،تو را هر روز بیشتر دوست می دارم."

از خلال ورق های سفید دریچه ای میگشایم ،گرگم را به آغوش می کشم،می بوسم و سپس...

بازگشته ام!...انسان حق دارد...حق دارد که یهو گم و گور شود و برود...ولی وقتی که کسی منتظرش نخواهد بود...و وقتی که کسانی که منتظرش هستند از او دل می کنند!

نوشتن بخش دیگر این حق است.آدمیزاد حق دارد بنویسد...بنویسد...بنویسد...

وقتی روح یک نفر به اندازه ی شکمش بزرگ است،دلیل نمی شود همه ی آدم های چاق روح بزرگی داشته باشند!

دیشب چه شب سختی بود...هر شب سخت است...شب هایی که فاصله هست.شب هایی که فاصله میگیرد...کاش شب ها عاری ازغم و تاسف مانند پاندول ساعت فقط همراه با گذراندن زندگی سپری می شد.گذری بی درد!!!

نا امید شده ام از خواندن اسمی که واقعی است!

...و تمامش به خاطر این است که همه ی سختی های دنیا رابه طرف خود جذب می کنیم و درست پیش از آنکه این سختی ها ما رابه طور کامل نابود کند آن ها رابه خنده مبدل می سازیم!

دختران کوچک ،هنگام خواب به چه چیزهایی فکر می کنند:به چشمان گرگ مانند شاهزاده ی رویاهایشان!

بیش ترین عامل موثر برای جدایی انسان ها همین است :تفاوت میان نت ها و ضرب آهنگ و چیزی غیر از این هم نمی تواند باشد.


هر لحظه از زمان می تواند نوید دهنده ی شادی یا پیام آور مرگ باشد!و این همان چیزیست که به خاطرش خدا را متهم می کنم...

رشد کن...بزرگ شو و سپس طعم مرگ را بچش!!!

همه چیز مهیاست تا روزی این قلب از تپیدن باز ایستد و شگفت است که این قلب با وجود تمام شرایط سخت...باز می تپد...

سه فاجعه وجود دارد:باران،مدرسه،عشق!باران همه جا دست از سرم بر نمی دارد...اینجا،آنجا که بودم...


من و کریستین بوبن


نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 1:26 PM توسط تک دست!| |

گاهی از فراز بامی نگاه می کنم...به زندگی:

هیچ چیز پنهان نیست که آشکار نشود و هیچ چیز پوشیده نیست که عیان نگردد. آنچه در تاریکی به شما گفتم ، در روشنائی روز بیان کنید و آنچه در گوشتان گفته شد ، از فراز بامها اعلام نمایید . از کسانی که جسم را میکشند اما قادر به کشتن روح نیستند مترسید ؛ از او بترسید که قادر است هم روح و هم جسم شما را در جهنم هلاک کند. (متی 10 : 26 - 28 )

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 5:15 PM توسط تک دست!| |

اگه انسان فقط به یاد بیاره...در این دفترچه ی بی پهنا و مکان...می بینه چی میشه ها زود به زود میشن و جاشونو به چی میشن های دیگه می دن...
نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 12:35 PM توسط تک دست!| |

هزارمین !!!امروز ۱۵ اسفند است...درست دو هفته تا عید مانده!خدا می دونه عید سال۸۹ درچه حالی هستیم!!!

و سال ۸۸!!!!!و دو هزارمین بازدید!!!و روزی که به من بگویی که تا شقایق هست...زندگی باید کرد...که زندگی مفهوم منحصریست...که غم و شادی همیشگیست...که ۲۴ اسفند ...که وقتی زمستان میرسد آیا می توان گفت بهاری نیست؟؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 5:44 PM توسط تک دست!| |

دلم لک زده برای درست و حسابی نوشتن!

اگه فقط دو هفته آدم بمیره وبعد بیدار بشه چی میشه؟اگه بتونه چیزیرو ثابت کنه چی میشه؟اگه شب خواب توی اتاق گیر کردنو درقفل شدنو نبینه چی میشه؟اگه می شد کلیدو پیدا کنه چی می شد؟اگه می شد ؟اگه می شد همه چی راحت تر می شد چی می شد؟اگه یه روزی از خواب بیدار می شد و به آرزوش میرسد چی میشد؟اگه یه روزی می دید همه چی نو شده چی می شد؟اگه یه روزی آدم آروم بود چی می شد؟...چی می شد اگه...

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 5:9 PM توسط تک دست!| |

خیلی وقت بودیادی از سلینجر نکرده بودم...بعضی چیزا رو تو هیچ کتابی ننوشتند!وقتی کتاب می خونی خیالت راحته که می بینی ...می دونی حقیقت چیه و اونفردی که تو داستان حقیقت رو نمی دونه خواهد فهمید...خواهد فهمید که زویی لاف می زد که از سیمور بدش می آید...زویی از سیمور بدش می آمد چون سیمور خودش را کشته بود.چون بی سروصدا همه را از بودنش محروم کرده بود!نمی دونم چرا این همه دلم برای زویی خواندن تنگ شده!!!!!

زویی باهوش بود...می دونست بازی یعنی چی...می دونست به خواهرش فرنی چه چیز بگوید...می تونست نفس بکشه...هرچند سیگار می کشید...

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 5:1 PM توسط تک دست!| |

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن"  سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 4:33 PM توسط تک دست!| |

قبلا دفترچه ای داشتم که هر چی دلم می خواست توی آن می نوشتم...دفترچه را کسی نمی خواند ولی باید جوانب احتیاط را رعایت می کردیم!!!!!

دفترچه هایم همه...یک به یک به باد رفت...به سان سرنوشت آیدین !!!

اما...چقدر عجیب است که آدم حافظه دارد!!!سعی کردم این وبلاگ دفترچه ام باشد که در آن بنالم...ستایش کنم و ...حریم خصوصی ام با همه ی عالم!!!

نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 10:19 PM توسط تک دست!| |

قسمتی ار وصیت نامه ادوارد ادیش ،
یکی از بزرگترین تاجران امریکایی
 در سن 76 سالگی ...

 من ادوارد ادیش هستم که برای شما

می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران
امریکایی با سرمایه ای هنگفت و
حساب بانکی که گاهی خودم هم در
 شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می
شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا
> که گویا همواره به وجودم وحی می
> شود چه چیز را معامله کنم تا
> بیشترین سود از آن من شود  ، البته
> تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات
> دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک
> ندارم سهم موثری در موفقیتهای من
> داشت .
> یادم هست وقتی بیست ساله بودم
> خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم
> سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و
> موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
> عجیب است که حالا با داشتن سرمایه
> ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می
> کردم باز از این حس زندگی بخش در
> وجودم خبری نیست .
> من در سن 22 سالگی برای اولین بار
> عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها
> یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در
> نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی
> وقتها با تمام وجود هوس می کردم
> برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای
> ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند
> و کاش آن روزها کسی بود به من می
> گفت که راه ابراز عشق خرید کردن
> نیست که اگر بود محل ابراز عشق
> دلباخته ترین عاشق ها ،
>  فروشگاهها می شد !! 
> کسی چیزی نگفت و من چون هرگز
> نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم
> هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به
> آن دختر ابراز کنم و او هم برای
> همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم
> خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به
> دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم
> نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد
> کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت
> باش و عجیب که قلبم تا همین امروز
> هم ساکت مانده است ...
> و زندگی جدید من آغاز شد …
> من با تمام جدیت شروع به اندوختن
> سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام
> آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید
> برای اثبات کسی بودن راههای دیگری
> هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به
> ذهن من نرسید ...
> دیگر حساب روزها و شبها از دستم
> رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم
> دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم
> به من نزدیکتر می شد ، راستش من
> تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می
> خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت
> هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان
> اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام
> آدمهای دوروبرم را وادار به
> احترام می کرد و من چه خوش خیال
> بودم ، خیال می کردم آنها دارند به
> من احترام می گذارند اما دریغ که
> احترام آنها به چیز دیگری بود .
> آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که
> اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از
> زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به
> هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم
> بیشتر می خواستم ، به هر پله که می
> رسیدم  پله بالاتری هم بود و من
> بالاترش را می خواستم و اصلا
> فراموش کرده بودم اینجا که
> ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم
> بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش
> را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ
> شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی
> و کجا به چه چیز برسم این را خودم
> هم نمی دانستم !
> اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها
> ی زیادی بودند که دلشان می خواست
> به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان
> برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم
> تنها برای خودم و افسوس و هزاران
> افسوس که من آن روزها آنقدر وقت
> نداشتم که این یکی دو نفر را از
> انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده
> بودند پیدایشان کنم ، من هرگز
> پیدایشان نکردم و آنها هم برای
> همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن
> آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم
> هجوم آورد . من روز به روز میان
> انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم
> و خنده دار و شاید گریه دارش
> اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر
> نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب
> زمزمه
>  می کردند : خدای من ، این دگر چه
> مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود
> ...
> و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به
> دوش زندگیم راه می رفت و هرگز
> نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده
> بود ؟
> ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول
> چراغ جادوست که اگر بیاید تمام
> آرزوها را براورده می کند و من با
> هزاران جان کردن آوردمش اما نمی
> دانم چرا آرزوها ی مرا براورده
> نکرد ...
>  کاش در تمام این سالها تنها چند
> روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه
> روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا
> غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
> دعوت به آرامش می کرد  .  
> کاش وقتهایی که برف می آمد من هم
> گوله ای از برف می ساختم و یواشکی
> کسی را نشانه می گرفتم و بعد از
> ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر
> روی برفها می دویدم .
> کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران
> راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می
> خواندم ،
> کاش با احساساتم راحتر از اینها
> بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک
> دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم
> قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
>
> کاش من هم می توانستم عشقم را در
> نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم
> عشق را می گفتم ...
> کاش چند روزی از عمرم را هم برای
> دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر
> گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می
> کردم ...
> شاید باورتان نشود ، من هنوز هم
> نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق
> کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه
> حسیست تنها می دانم عشق نعمت
> باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود
> من بهتر از اینها زندگی می کردم ،
> بهتر از اینها می مردم .
> من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که
> آدمها را بزرگتر می کند . درست است
> که می گویند با عشق قلب سریعتر می
> زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از
> دست و پای آدم می رود  اما همانها
> می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش
> من هم از این معجزه چیزی می
> فهمیدم  ...
> کاش همین حالا یکی بیاید  تمام
> ثروت مرا بردارد و به جایش آرام
> حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه
> کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و
> در این تنهایی پر از مرگ مرا از
> تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد
> ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا
> دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ
> همواره به خاطرش خواهم ماند ،
> بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این
> زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این
> روزها کم می شود .
> راستی من کجای دنیا بودم ؟
> آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
>
> اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و
> در این دقایق پر از تنهایی به من
> بگوید که مرا دوست داشته است ...

 

نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 3:54 PM توسط تک دست!| |

دلم می خواست این شعرو بخونم...

اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگوئی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های ترا دریافته ام
با لبانت برای همه سخن ها گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترین ِ سرود ها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین ِ زندگان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با توفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من
ریشه های ترا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 12:24 PM توسط تک دست!| |

سلام.

علوم اجتماعی می خونم.وسوسه ی ای دیگران بودن...خوره ی دیگران هم حق داشتن ...درک اجتماعی!!!مرده شور هر چی آدمه ببرن!

خسته شدم بس که اندر احوالات سیمور خواندم...بس که فکر کردم باید مثل زویی بود...خانم چاقه ی عزیز!

بیا لطفی بکن و  یه نگاهی به ما بنداز! از کجای فیلم لذت می بری؟اوناهايیش که آدم هی می خوره زمین و می خوره زمین و ...

اونجاهایی که له له می زنه؟؟؟

خیلی وقته دعایم بر آورده شده!بازی کردن کسل کننده نیست برایم!ولی قضیه اینه که خسه می شم از تحمل!چیزا ییو که به هیچ کس نمی گی وقتی به زبون میاری...می شن چیزایی که نیستن!

آدم باید تحت چه فشاری باشه که از طبقه ی چهارم بپره پایین؟؟؟

خانم چاقه ی عزیز!

بیا لطفی به من بکن!بتونم تحمل کنم لحظه ی سخت بازی رو...تکه های تلخ هستیو...چقدر آرزو کنم جای دورو؟؟؟ دو دستی چسبیده ام به اینجا...چسبیده ام به علوم اجتماعی عوضی ارلدنگ مسخره...

به علوم اجتماعی ای که می زاره حق بدم به نبی...به خونه...به فرزانه...به جواد...به همه ...می خوام برم بیرون...که حق بدم به خودم...بالا بیارم زندگیو...که بریزم بیرون چیزیو که فشار میده به دیواره های سرم...

خانم چاقه...زل نزن!يه چيزي بگو...يه كاري بكن!

از طرف فاطمه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 12:6 PM توسط تک دست!| |

خرمگس خیلی چیزها را باور نداشت...باور هم نمی کرد...وقتیی باور کرد چیزی را هم عوض نکرد.همچنان پدرش را کشیش گنه کار بی ریا و ... دوست داشت...

خرمگس که دستهایش را با دستمال پاک میکرد ...خیلی زود شد ببری با صورت وحشی...خرمگس خرمگس شد.نالید ولی زندگی کرد.و مهربان ماند!

این روزها باز فکرخرمگس به کله ام می زند...که خوب یاد گرفت باور کند...هر چیز را!و به جایی رسید که اهمیت نداد به اینکه مجبور است باور کند همه چیز را!

و ...خرمگس کسی است که همه ی ما به سرنوشتش دچار هستیم!

نوشته شده در چهارشنبه 11 دی1387ساعت 3:30 PM توسط تک دست!| |

صدایم سرد و دلگیر است ...

آرام می گریم...دلم می گیرد و آرام می گریم...

می دانی زندگی اصلا آن چیزی که ما می خواهیم نیست ولی باید بفهمیم با این حال بسیار زیباست...تلخی ها و شیرینی هایش!

بله...من احمق و فریب خورده بوده ام.اما باور کن این یکی را بیش تر از تو می دانم.و در این یکی خوب استادم.که زندگی مایوس کننده و غم انگیز به نظر می رسد...ولی در واقع عزیز من!اگر همه چیز آرام، بی هیاهو و یواشکی پیش میرفت ،اگر زندگی بسیار ساده می نمود ،زندگی نبود...

تفاوت تنها در این است که خیال باطل من  و تو شکسته...که سخت می شود اعتماد کرد به گمان ها و آرزو ها ...که قهرمان من !زندگی یعنی در پستی و بلندی بیاسایی و نیاسایی تا بفهمی معنای آسودگی را!

شاید نقش من و تو عوض شده است و به قول تو چه توفیری دارد؟؟؟

اما عزیز من !

من دیگرهرگز سست ادامه نخواهم داد...سستی یعنی ترس یعنی شکست...

دنیا گذرگاه نکبتی است ولی زندگی چون در آن حضور داری و می جنگی زیباست.

عزیز من...

برترین غایتت را در دل این شور ها نهادی،آنگاه فضیلتها و شادی هایت شدند...

بگذاریک چیزی بگویم و خلاصت کنم.حالا که گمان نمی کردی نیرنگ دنیا را!حالا که دلگیری و ناامید و سست،حالا اگر نفس بکشی هنر کرده ای...حالا بجنگی ،زیستی...

وگرنه...چیزی که به خود در چنین شرایطی گفتم همین است:وگرنه بمیر!

من زنده ام و این یعنی که می جنگم با هر آنچه شور و هستی را در من بمیراند...

شور و هستی ام!

اگر زنده ای...اگر هنوز به آنجا نرسیدی که ...که نرسیدی ومی گویی اگر بمیرم عزیزانم چه می شوند...یعنی بجنگ !بجنگ!با روزگار لعنتی!

غذا نخوردن هایم به این معنی بودند که خیلی بیشتر از این ها می گریستم و خیلی بیشتر از این ها مرگ را آرزو می کردم...خیلی بیشتر از این ها ضعف و ترس و ناسپاسی را خواندم!

خیلی بیشتر از این ها واماندم و از شور و هستی ام دور ماندم!

شوریده حال من!

تمام همت ورسالت من پایان دادن به اندوه و نیروی سرکش شر درون توست!همان که می هراساندت...همان که می گریاندت...همانکه وجودم را از غصه به آتش می کشد.

زندگی خیلی آرام و یواشکی عبور می کند...همه چیز از این رو به آن رو خواهد شد و جالب آنکه فقط این من و تونبوده ایم که زیستن را آغاز کرده ایم!

دلداده ام...عزیز...

تمام خانه هایم را در دلت بنا خواهم کرد...شور وهستی را بازگرد!

هیچ وقت ،هیچ وقت،هیچ وقت...این همه سبک بال نبوده ام...با هیچ کس این همه آرام و آسوده سخن نگفته ام.رویایم را  از من نگیر که رویای من شادی توست.

زندگی چیزی است که بر آن چیره می باید شد.از این رو همه چیز را نشکن!شیشه های لب تیزش می برند دلم را!

چیزی بی آرام و آرام ناپذیر در من است که می خواهد به سخن درآید...شور عشقی در من است که با زبان خود سخن می گوید.با زبان عشق!

از خودخواهی ام ندان که می گویم بی رحم بس است...طاقتم تمام شده...تمام طاقتم را اندوه هایت ربوده است...

طاقت نا آرامی و نا شادیت را ندارم...این است که می گویم بس است ...چقدر بکشم  و باز میگویی زیر پایت سخت لغزنده است...

این چند روز بهترین سایه ی تو بوده ام...هر جا نشسته ای نشسته ام!

زمان را چه شده است؟؟؟خاموشترین ساعت زندگانیم ...چه دیرمی گذرد تا دیدنت!تو چه می دانی!!!

می دانم روز ها و روز ها گذر خواهد کرد و آنگاه به سان آن که بر فراز بلندترین قله رفته است ،خنده می زنی برهمه ی نمایش های هستی و جدی بودن های غمناک!

راست می گویی عزیزکم!

جدی نگیر دنیا را!ولی گریستن همانقدر بها دارد که خندیدن!

چه آسوده ام ازسخن گفتن نمی دانی...چه آسوده ام از بالاخره تو را داشتن!

نگو دنیا به رویم نمی خندد،من هم نمی خندم...نگو هستی بر من سخت می گیرد ،من هم سخت میگیرم.

نگو که نمیدانی غم چه قهقهه ای  اندرونم راه می اندازد...

رویاهایم را نشکن رویای عزیزم!

تمام این چند روز که روزگارم خیس بود از اشک هایم وتو ...چه سرد و اندوهگین فریاد زده ام که بسم نیست؟؟؟مگرنگفتی دو تاییم؟حالا نگو که آواره ای که خانه ای در دلم نداری!

آمده ام بگویم خودخواهم...گناهی بر من نیست...خدا تک تک سلول هایم را خودخواه خلق کرده ...نمی توانم تحمل کنم غم و اندوه عزیزم را!

می دانی ...عشق خطر است درکمین تنها ترین کس...همین وبس!تنهایم!

از خشم و از اشتیاق زار می زنم...از اینکه آنکس که آن شب صدایش برایم بسیار آشنا بود،آن نیمه شب سرد و ژرفناک را یافته ام و؛آتش زده ام !مشتاقم حضورت را و خشمگینم  از اندوه هایی که آفریننده اش منم!

چه میشد ؟چه می شد اگر آرام می گرفتی و فقط اجازه می دادی دوستت بدارم و از عشق دوباره خودم را خواستم.

چرا که وقتی می گویی زیر پایم لغزنده است...وقتی عشقم را خنجر بی اعتمادی می زنی...آن وقت است که از خویشتن میرانیم !و چگونه آدمی ازخودش فرار میکند؟؟؟

اصلا آنکس گورزاد است!دنیا به چشمش سیاه میآید و بختش نگون!

اما می توان به چیز های دیگر اعتقاد داشت.می توان اعتقاد داشت به سیاهی و سفیدی دنیا ...به عبور تو از کنار تاب زندگیم!تابم بده عزیز!تاب!!!!!

ژرف نفس بکش که صدایش را بشنوم...تابم بده تا نسیمش را حس کنم!

اسطوره ی زندگی ام تویی...زود تابم بده...نگذار راکت بمانم!هستی چه ها که نمی خواهد...درد،رنج،محنت و اما مهر...زود تابم بده!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت 11:54 AM توسط تک دست!| |


Design By : Night Skin