تبليغاتX
ز دل و دیده گرامی تر دست!


ز دل و دیده گرامی تر دست!

صدای دو دست را می شناسیم صدای یک دست چیست؟؟؟

این اشعار متعلق به وبلاگ غیر ممکن است می باشد.این ها را می آورم چون خواندنشان سرشار از لذت است:

از این روزگار سیاه تر
گیسوان توست

دوستت دارم
به رغم این کلمات ِکم
به رغم ِ این دل ابری!

بالشی خیس
از ادامه‌ی
رؤیاها!

 

نوروزتر
از چشم‌هاي تو
نيست!


دست ِ باد را گرفته‌ای
و خودت را رسانده‌ای
به پشت پنجره‌ی این شب!

نوشته شده در دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 3:55 PM توسط تک دست!| |

کاش وبلاگی بود که خواندنش ...کاغذی دارم...که در آن آرام گرفته ای بر کلمات در کاغذ!سروده ای...و نقاشی کرده ای...که در آن چیزهای بسیاری هست که من می دانم چرا!

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 3:23 PM توسط تک دست!| |

دلم نمی خواهد کسی را جز خودم و آن یک دانه کودک طفلک را که د ر رویاهای کودکیم بوده مخاطب قرار دهم!

و نمی خوانم برایش ...که باور نکن تنهاییت را!!!باور نکن...خیلی چیزها را...وحالا که نمی توانی باور کنی باید بگویم باور نکنی می خواهی چه کار کنی؟

توی این سال جدید منتظر خیلی چیزها بودم به باور خیلی چیزهای دیگر!!!حالا نه حوصله ی باور کردن دارم و نه حوصله ی منتظر بودن!

راستش انتظار خیلی سخت است و البته بسیار گول زننده(بخوانید امیدوار کننده)...چرا که مرز وهم و حقیقت در آن هیچ معلوم نیست...

دیروز به سبک خواهر هولدن کالفید که دعا می خواند  خواندم که آدم مجبور است خیلی پست مدرنی فکر کند توی قضایا ولی  زندگی  اصلا پست مدرنی نیست و در هر صورت اسیری هستی بی دست و پا که نمی فهمی از کجا خوردی ...یعنی به عبارتی نمی فهمی آنکس که تو را در بند کرده کجایت را بسته وقتی دست و پایی نداری...

زندگی همش اجبار است و آدم هم خسته نمی شود از این سر هم کردن واژه  های رنگین برای سرودن آزادی!

آه...آزادی...

آه اگز آزادی سرودی می خواند

کوچک همچون گلوگاه پرنده ای

دیگر هیچ کجا دیوار فروریخته ای باقی نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان آبادانی است

همچون زخمی همه عمر خونابه چکنده

همچون زخمی همه عمر به دردی خوش تپنده

به نفرتی از خود شونده

به نعره ای چشم بر جهان گشوده

غیاب بزرگ چنین بود

سرگذشت ویرانه چنین بود

آه اگز آزادی سرودی می خواند

کوچک ،

کوچکتر حتی کوچتر ز گلوگاه پرنده

 بهار شده ...هنوز می لرزم از سرما ...هوا سرد است... و راه دور...استعاره ها سنگین...همش گنگ هستم و کور...سرما توی چشمم رفته!

تمام کار خدا تماشا کردن است و بس..همین است که انسان کارکردگرا به این خدا ایمان ندارد!غافل از اینکه تمام کارکردش در ایمان اوست!

چه کار کنم که پست مدرنیزم خیلی عاقلانه سفسطه می بافد و آدم هی گول می خورد...و تازه خیلی هم واقعی است.

چه کار کنم؟ آخر مگر قرار است آخرش چه شود؟...بعله...این همه آدم رفته اند و آمده اند...این همه...خب که چی؟اگر همین یک جمله جمله بود که آدم آدم نبود!

از حضیض وهم تا اوج خیالم هر روز یک چیز تکرار می شود بعد یواشکی شیطون گول می زند مرا و با خود می برد که خب بعد؟

میگم گور بابای تو!بزار برسم به این یکی بعد بهت میگم چه غلطی خواهم کرد...

وقتی وبلاگ من جای آرامیست...برای من خیال جای آرامتریست...و اگر نمی دانی چرا بیا سروده ام را بخوانیم :گفتم منم خیال...با من بمان خیال...آن مه نماند و رفت...

چقدر سر در گمی بد است...جواب یک سوال هایی تا نمیری معلوم نمی شود.مرگ هم با این دک و پز بالاترین خرد بودنش خودش را کشته!که چی؟آن موقع دیگر می خواهم بفهمم که چی؟

شاید هم سرش در همین است ...در اینکه سوال باید از آن سوال هایی باشد که همیشه سوال است!!!

ایده ی جدیدم این است که آدم وقتی خوشبخت است که توی دنیا کاری نداشته باشد و از مرگ هم نترسد...این عبارات به ظاهر ساده بسیار عمیقند و ظن خوشبختی را در آدم بر می انگیزانند!

به نظرم نترسیدن از مرگ کافی نیست...باید زندگی و مرگ را با هم دوست داشت و باز جمع اضداد!!!

راجع به مرگ تا حالا خیال پردازی نکرده ام...در مورد چطور مردن چرا... ولی اینکه بعدش چه خبر است به نظرم انقدر وهمی است که ارزش فکر کردن هم ندارد!!!

توی خیالاتم خوشبختم...خوشبخت و  راضی!!!

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 3:13 PM توسط تک دست!| |

در حقیقت نام واقعی چندان تفاوتی با نام غیر واقعی ندارد!وقتی کسی ار با نام دیگری صدا می زنی این یک اقدام کاملا عاشقانه است ...گویی خونی تازه در رگ هایش جاری می سازی!

علاقه ام به قبرستان و ...به ادبیات!زیرا که قبرها همانند جلد کتاب هایی مستطیل اند و اطلاعات مختصری در خود انباشته اند.

عسل من از جنس سکوت و تنهایی است.من زنبورم...

آدمیزاد چه تمایل غریبی به باور کردن این جمله دارد:"عزیزم،دلبندم،تو را هر روز بیشتر دوست می دارم."

از خلال ورق های سفید دریچه ای میگشایم ،گرگم را به آغوش می کشم،می بوسم و سپس...

بازگشته ام!...انسان حق دارد...حق دارد که یهو گم و گور شود و برود...ولی وقتی که کسی منتظرش نخواهد بود...و وقتی که کسانی که منتظرش هستند از او دل می کنند!

نوشتن بخش دیگر این حق است.آدمیزاد حق دارد بنویسد...بنویسد...بنویسد...

وقتی روح یک نفر به اندازه ی شکمش بزرگ است،دلیل نمی شود همه ی آدم های چاق روح بزرگی داشته باشند!

دیشب چه شب سختی بود...هر شب سخت است...شب هایی که فاصله هست.شب هایی که فاصله میگیرد...کاش شب ها عاری ازغم و تاسف مانند پاندول ساعت فقط همراه با گذراندن زندگی سپری می شد.گذری بی درد!!!

نا امید شده ام از خواندن اسمی که واقعی است!

...و تمامش به خاطر این است که همه ی سختی های دنیا رابه طرف خود جذب می کنیم و درست پیش از آنکه این سختی ها ما رابه طور کامل نابود کند آن ها رابه خنده مبدل می سازیم!

دختران کوچک ،هنگام خواب به چه چیزهایی فکر می کنند:به چشمان گرگ مانند شاهزاده ی رویاهایشان!

بیش ترین عامل موثر برای جدایی انسان ها همین است :تفاوت میان نت ها و ضرب آهنگ و چیزی غیر از این هم نمی تواند باشد.


هر لحظه از زمان می تواند نوید دهنده ی شادی یا پیام آور مرگ باشد!و این همان چیزیست که به خاطرش خدا را متهم می کنم...

رشد کن...بزرگ شو و سپس طعم مرگ را بچش!!!

همه چیز مهیاست تا روزی این قلب از تپیدن باز ایستد و شگفت است که این قلب با وجود تمام شرایط سخت...باز می تپد...

سه فاجعه وجود دارد:باران،مدرسه،عشق!باران همه جا دست از سرم بر نمی دارد...اینجا،آنجا که بودم...


من و کریستین بوبن


نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 1:26 PM توسط تک دست!| |


Design By : Night Skin